موقعیت جغرافیایی ایران

ايران با 1648195 کيلومتر مربع مساحت از شمال با ارمنستان، آذربايجان، و ترکمنستان هر سه از جمهوريهای شوروی سابق و دريای خزر، از مشرق با افغانستان و پاکستان، از مغرب با ترکيه و عراق و از جنوب با خليج فارس و دريای عمان همسايه است. مساحت ايران يک پنجم مساحت آمريکا و تقريبا سه برابر فرانسه است.  

iranrap.gif (38053 bytes)

فقط 14 درصد از زمينهاي ايران قابل کشت و زرع است. 8 درصد اراضي ايران جنگل، 55 درصد مراتع طبيعي و 23 درصد کوير و بيابان است

سه رشته کوه ايران را احاطه می کنند: کوه های سبلان و تالش در شمال غربی رشته کوه بلند و بسيار کهن زاگرس (متعلق به دوران ژوراسيک) در غرب و جنوب غربی و رشته کوه البرز در شمال که دماوند، بلندترين قله ايران با 5670 متر ارتقاع را شامل می شود. در مرکز ايران نيز دو بيابان وسيع به نام دشت کوير (با بيش از 200 هزار متر مربع) و دشت لوت (166 هزار متر مربع) قرار دارد

damavand3.gif (27759 bytes)

دشتي در کوهپايهاي زاگرس

پايه هاي شمالي البرز که پوشيده از درختان مختلف ميباشد، بزرگترين محل کشت و کار است.در گوشه و کنار خلخال، جنوب اردبيل و نهار خوران (در جنوب گرگان) ميتوان جنگلهاي دوست داشتني شمال را مشاهده کرد

damvand2.gif (35868 bytes)

دماوند مهمترين قله ايران با بلندي 5671 متر در شمال شرقي تهران


geo1.gif (31030 bytes)


ايران در قلب خاورميانه همچون پلي درياي مازندران بزرگترين درياچه جهان را به خليج فارس و درياي عمان، از شمال به جنوب وصل ميکند و گذرگاهي است براي ارتباطات فرهنگي - سياسي دنياي شرق و غرب

چشمه هاي زلال، باغهاي پسته، دشتهاي پر از لاله، فصلهاي متنوع، کوهها و صخره ها، شبهاي پرستاره، سرزمينهاي ناهموار بي انتها، آتشفشانهاي غير فعال پوشيده از برف، جنگلهاي سرپوشيده کوهپايه هاي البرز و سواحل زيباي درياي خزر از جمله ديدنيهاي زيباي ايران هستند که همه ساله توجه بسياري از جهانگردان را به خود جلب مي کند


ماراتن از افسانه تا واقعیت


ادوارد شیفرد نبرد ماراتن را اولین و مهمترین جنگ بین پانزده جنگ مهم تاریخ بشر می خواند. او معتقد است که در صورت پیروزی امپراطوری هخامنشی در دشت ماراتن، دیگر شاهد دموکراسی یونان، هلنیسم، روم به عنوان منتقل کننده این فرهنگ، رنسانس و دنیای مدرن نبودیم.

این دیدگاه اروپایی به جهان شاید از نظر ما اغراق آمیز به نظر برسد اما نبرد ماراتن به عنوان یکی از نبردهای کلیدی در تاریخ یونان باستان، آتن و دموکراسی نوپای آن را به بازی گردان اصلی در صحنه ی سیاسی آن زمان تبدیل کرد. آتنی ها با تاکید بر پیروزی در نبرد ماراتن برای بقیه یونان دو پیام داشتند: اول اینکه  به تنهایی و برای اولین بار بزرگترین امپراطوری جهان را شکست داده و در نتیجه این حق را دارند که به عنوان مهمترین دولت شهر یونان به رسمیت شناخته شوند و دوم اینکه الگوی دموکراسی نوپای آتنی (حقوق شهروندی برابر برای مردان) می تواند در سایر نقاط یونان نیز به پیروزی در مقابل حملات خارجی منجر شود. آتنی ها  برای تعمیق این دیدگاه نبرد ماراتن را چنان در هاله ای از افسانه ها و اشعار رزمی پیچاندند که تقریبا اثری از واقعیت در آن نماند. اما نبرد ماراتن همانقدر که برای دولتشهر آتن مهم بود برای امپراطوری هخامنشی چیزی جز نبردی کوچک و منطقه ای به حساب نمی آمد. هخامنشی ها در واقع خود را پیروز میدان می دانستند چرا که طی لشکرکشی های دو ساله ای که نقطه پایان آن نبرد ماراتن بود، شورش های آسیای صغیر را که می رفت تا دموکراسی آتنی را برای مردم نقاط مرزی این امپراطوری به ارمغان بیاورد سرکوب کردند. جزیره های دریای اژه را از یونانی ها گرفتند. مقدونیه را تصرف کردند شهر اریترا را به انتقام آتش زدن سارد به آتش کشیدند و مردمش را به عنوان برده به اکباتان فرستادند. اما امپراطوری هخامنشی نتوانست به هدف اصلی خود که تصرف آتن و برگرداندن هیپیاس به قدرت بود برسد. هیپیاس که بیست سال قبل از آن حکمران آتن بود در پی انقلاب آتنی ها برای حقوق برابر از کشور گریخته و به ایران پناهنده شده بود.

تنها منابع باستانی که از نبرد ماراتن داریم  نوشته های تاریخ نگاران یونانی ست. طبق این نوشته ها که از مورخانی چون هرودوت، کرنلیوس و یوستینوس به جا مانده ارتش ایران از ششصد کشتی جنگی و حدود بیست هزار سواره نظام و بین دویست تا ششصد هزار سرباز پیاده تشکیل شده بود. کشتی های ایرانی در ساحل ماراتن پهلو گرفته و سپاه ایران از آنجا قصد حرکت به سمت آتن را داشت اما توسط یک نیروی ده هزارنفری از سربازان سنگین اسلحه یونانی مورد حمله قرار گرفت. یونانی ها برای اینکه از تیرهای کمانداران ایرانی در امان باشند با سرعت فاصله یک و نیم کیلومتری بین خود و سپاه ایران را پشت سر گذاشته و حمله را آغاز کردند.  سپاه ایران روی این حمله متمرکز شد و سعی کرد یونانی ها را به عقب براند اما در همین حال از دو سو توسط باقی مانده یونانی ها که در بلندی ها سنگر گرفته بودند مورد حمله قرار گرفت و در نهایت به سختی شکست خورد. ایرانی ها که تاب مقاومت نداشتند به سرعت سوار کشتی هایشان شده و گریختند. این اولین بار بود که یونانی ها ارتش منظم ایران را در خاک خود شکست داده و به گفته هرودوت شش هزار و دویست سرباز ایرانی را به قتل رساندند.

امروزه روایتی که تاریخ پژوهان مدرن از جنگ ماراتن می دهند بسیاری از نوشته های مورخان یونانی را زیر سوال می برد. هانس دلبروک ۱۸۴۸/۱۹۲۹ یکی از تاریخ نگاران نظامی، پروفسور دانشگاه برلین و سیاستمدار آلمانی در کتاب خود تاریخ هنر جنگ تحقیق جامع و مفصلی در مورد نبرد ماراتن نوشته است. آنچه که می خوانید خلاصه ای از تحقیقات این تاریخ پژوه درباره نبرد ماراتن و نقدی بر نوشته های مورخان یونانی در این زمینه هست:

زمان نبرد: ۴۹۰ سال قبل از میلاد

علت حمله ایران: آتش زدن سارد توسط یونانیها.

هانس دلبروک، متخصص تاریخ جنگهای جهان

فرماندهان ایران: داتیس، آرتافرن

تعداد نفرات ارتش ایران

طبق گفته دلبروک: کمتر از نفرات آتن: بین ۴ تا ۶ هزار جنگجو که پانصد تا هشتصدنفر آنها سواره بوده اند باضافه تعدادی نفرات غیرنظامی. دلبروک به دو دلیل تعداد ذکر شده نفرات ارتش هخامنشی در نوشته های یونان باستان را اغراق آمیز می داند. دلیل اول اینکه در ششصد کشتی جنگی از نوع کشتی هایی که در آن زمان ساخته می شد امکان حمل دویست تا  ششصد هزار سرباز وجود نداشته. به ویژه اینکه در این کشتی ها اسلحه مهمات غذا اسب و سایر وسایل یک سپاه منظم نیز حمل می شد. دلیل دوم اینکه اگر سپاه هخامنشی برتری نفرات داشت، ایرانی ها می توانستند به راحتی با قسمت کوچکی از سپاه خود آتنی ها را در ماراتن مشغول کرده و با قسمت اعظم آن آتن را که در زمان حمله تعداد کمی از مدافعان آتنی در آن مانده بودند فتح کنند.

تعداد نفرات سپاه آتن بین هفت تا نه هزار هوپلیتHopelites  باضافه تعدادی غیرنظامی. هوپلیت ها سربازان سنگین اسلحه ای بودند که با خود تجهیزات کامل جنگی حمل می کردند.

نیروی دریایی هخامنشیان از راه دریای اژه وارد شد. ابتدا شهر اریترا (۹۰ کیلومتری آتن) را تصرف و ویران کرد. ایرانی ها معبد مقدس اریترا را آتش زدند. علت این حمله کمک اریترا به شورشی هایی بود که در حد مرزی قلمرو هخامنشی رخ داد.  با فتح اریترا مردم شهر به عنوان برده به اکباتان فرستاده شدند.  از آنجا نیروی دریایی ایران به سمت آتن حرکت کرد. آتنی ها هنوز نیروی دریایی زبده ایی که بتواند با کشتی های ایرانی وارد جنگ شود نداشتند.

نمونه کشتی های جنگی هخامنشی

هدف فرماندهان هخامنشی چه بود؟ آنها می خواستند هیپیاس حاکم سابق آتن را که در نتیجه انقلاب آتنی ها از قدرت ساقط شده و به قلمرو ایران پناهنده شده بود دوباره به قدرت برسانند. هیپیاس تقریبا آنها را مطمئن کرده بود که در آتن و مناطق اطراف آن طرفدارانش به نفع سربازان هخامنشی وارد جنگ خواهند شد.

نقشه فرماندهان هخامنشی چه بود؟ آنها می خواستند نیروی خود را جای مناسبی در نزدیکی آتن پیاده کرده و سپس شهر را تصرف کنند. فرماندهان ایرانی روی طرفداران یونانی هیپیاس حساب می کردند.  آنها برای این منظور ساحل ماراتن را در نظر گرفتند. دلایل:  اول: ساحل مسطح و خلیج وار که برای پهلو گرفتن کشتی ها مناسب بود. دوم: آتنی ها احتمالا نیروی جنگی خود را در اطراف آتن برای دفاع از شهر مستقر خواهند کرد. و حتی اگر هم سریعا از پهلو گرفتن کشتی های ایرانی مطلع شوند حداقل هشت ساعت طول می کشد تا نیروهای جنگی خود را به دشت ماراتن برسانند و در این مدت نیروی ایران می تواند از کشتی ها پیاده  و آماده نبرد شود.  سوم: دشت ماراتن با کوهها و تپه های کم ارتفاعی احاطه شده و در صورتی که آتنی ها به موقع نمی رسیدند، کمانداران ایرانی می توانستند به سرعت در بلندی ها مستقر شوند.

آتنی ها چه کردند؟ آنها تصمیم گرفتند که به جای ماندن در شهر با نیروی ایران وارد نبرد شوند. آنها قبلا (موقع حمله سپاه ایران به شهر اریترا) با فرستادن پیکی به اسپارت تقاضای کمک کرده بودند و این نیروی کمکی قرار بود ظرف دو هفته به آتن برسد.

فرمانده آتن در روز حمله: میلتیاد. یکی از کسانی که در قلمرو پادشاهی هخامنشی متولد شده بود و بعدا در شورش های آسیای صغیر بر علیه امپراطوری ایران شرکت کرد و پس از شکست شورش به آتن پناهنده شد.

تاکتیک جنگی ایرانیان در صورت برخورد با سپاهیان آتن این بود که با نیروی سواره چپ و راست نیروهای پیاده دشمن را مورد هجوم قرار داده و پیاده های کماندار نیز از قسمت میانی میدان جنگ دشمن را تیرباران کنند.

میلتیاد که تاکتیک های جنگی ایرانیان را می شناخت سپاه آتن را  جلوی تنگه ای مستقر کرده و دستور داد تا درختان زیادی را قطع کرده و در دو طرف سپاه بریزند تا بتواند حمله احتمالی سواره نظام ایران را خنثی کند.

هرودوت می نویسد که سپاه پیاده آتن ۴۸۰۰ قدم (چیزی  معادل هزار و پانصدمتر) به سمت سپاه ایران دویده و حمله را آغاز کرد. دلبروک این گفته را یک سوءتفاهم تاریخی می پندارد و استدلال می کند که حتی در ارتش های مدرن نیز سرباز پیاده با تجهیزات نظامی کامل نمی تواند بیشتر از سیصدمتر بدود و همزمان آماده رزم باشد. این درحالی ست که سربازان پیاده آتن در نبرد ماراتن تجهیزات جنگی سنگینی شامل زره سپر نیزه و کلاهخود حمل می کردند (حدود سی و پنج کیلو)  و در عین حال بسیاری از آنها از مردم بومی منطقه بدون تجربیات جنگ بودند که سن برخی تا پنجاه سال هم می رسید. تحت این شرایط نیروی آتن می توانسته حدااکثر صد تا صدو پنجاه متر بدود.  از سوی دیگر آتنی ها در زمین خود آرایش دفاعی گرفته و منتظر رسیدن نیروی کمکی از اسپارت بوده اند. و دلیلی نداشته که آغاز کننده حمله باشند زیرا گذشت زمان به نفع آنها بود.

آرایش دفاعی سپاه آتن ایرانیان را در موقعیت بسیار خطیری قرار داد. آنها نمی توانستند به سمت آتن حرکت کنند راهی که به آتن منتهی می شد در امتداد ساحل بود اما در صورت حرکت سپاه بدون روبرو شدن با جنگجویان آتنی، دو احتمال وجود داشت: اول اینکه  کشتی ها در خطر حمله قرار می گرفتند و دوم اینکه امکان داشت  هوپلیت های آتنی از پشت حمله کنند.  سوار شدن به کشتی ها و عقب نشینی تاکتیکی برای پهلو گرفتن در ساحل دیگری هم ممکن نبود چون در این صورت آتنی ها حمله می کردند و ممکن بود تعداد زیادی از کمانداران سبک اسلحه ایرانی قبل از سوار شدن به کشتی ها به اسارت در بیایند. از آنجا که سربازان آتنی در گذرگاه بین دو تپه ایستاده بودند و بوسیله انبوهی از تنه درختان نقاط ضعف سپاه را پوشانده بودند، حمله سواران ایرانی نیز بیهوده به نظر می رسید. دلبروک می نویسد که فرماندهان ایرانی حداقل سه روز با هم بحث  و احتمالا دعوا کردند که چه تاکتیکی به کار برند. تصمیم نهایی آنها این شد که قبل از رسیدن نیروهای اسپارتی، با استفاده از پیاده نظام، آتنی ها را از پا در آورند. دلبروک می نویسد حمله مستقیم به آتنی ها مهمترین دلیلی ست که نشان می دهد تعداد نفرات سپاه ایران کمتر از یونان بوده است. در صورتی که ایرانی ها آنطور که مورخین یونانی می نویسند چند صدهزار سپاهی در اختیار داشتند می توانستند با قسمتی از سپاه خود آتنی ها را در ماراتن مشغول کرده و با قسمت دیگر به سمت آتن حرکت کنند.

در دشت ماراتن چه اتفاقی افتاد؟

پیاده نظام ایران تا انجا که دشمن در تیررس کمانداران قرار می گرفت –  تقریبا تا صد و پنجاه متری سپاه آتن –  جلو رفت و کمانداران شروع به تیراندازی کردند. میلتیاد که می دانست در صورت ساکن ماندن، آتنی ها متحمل تلفات سختی خواهند شد دستور حمله را صادر کرد و سربازان آتنی به سمت کمانداران ایرانی دویدند. میلتیاد قسمت اعظم سربازان خود را در چپ و راست سپاه مستقر کرده بود تا در صورت حمله سواره نظام ایران بتواند از مواضع خود دفاع کند.  حمله کنندگان آتنی در قلب سپاه آتن کم شمار بودند. این حمله به دلیل پرشمار بودن پیاده های ایرانی در قلب سپاه به شکست انجامید و  سربازان آتنی در حالی که می جنگیدند قدم به قدم به عقب برگشتند.  در همین موقع دو جناح سپاهیان آتنی که در بلندی های دو طرف تنگه مستقر شده بودند، حمله را از دو سو آغاز کردند. پیاده های ایرانی با حفظ آرایش جنگی خود و تحمل تلفات به عقب برگشتند. فرماندهان ایرانی که جنگ در دشت تنگ ماراتن را بی نتیجه می دیدند دستور سوار شدن به کشتی ها را صادر کردند.

به نظر می رسد که آتنی ها به دلیل تجهیزات سنگینی که باخود حمل می کردند خسته شده و در سه کیلومتری ساحل متوقف شدند. مدتی گذشت تا میلیتیاد توانست نیروهای خود را جمع کرده و حمله دیگری را به سپاه ایران شکل دهد. اما در این فرصت تقریبا همه سربازان ایرانی در کشتی های خود جای گرفته بودند. آتنی ها موفق شدند هشت کشتی ایرانی را تصرف کنند. تلفات نیروهای آتن شامل ۱۹۲ کشته و حدود هشتصد زخمی بود. البته تاریخ نگاران یونانی در نوشته های خود هیچ وقت تعداد برده ها و غیریونانیانی که در سپاه یونان می جنگیدند و کشته می شدند را به عنوان تلفات جنگی به حساب نمی آوردند.

هیچ منبع تاریخی مطمئنی درباره تلفات ایران در این جنگ وجود ندارد.

بر سر اسب ها چه آمد؟ اگر گزارش های مورخان یونانی و به ویژه هرودوت را معتبر بگیریم این سوال بی جواب می ماند که بر سر اسب ها چه آمد و چرا یونانیان نتوانستند آنطور که در این گزارش ها می خوانیم علیرغم به هم ریختن و درهم کوبیدن سپاه ایران حتی یک اسب به غنیمت بگیرند؟ دلبروک دو احتمال را در نظر می گیرد: احتمال اول اینکه وقتی ایرانیان متوجه شدند که سواره نظامشان نمی تواند مواضع آتنی ها را به خطر اندازد قبل از شروع حمله اسب ها را به کشتی ها برگرداندند. احتمال دوم اینکه ایرانیان اسب ها را به قتل رساندند تا دست آتنی ها نیفتد. به نظر می رسد که مخلوطی از هر دو فرض صحیح باشد.

چند نفر اسیر شدند؟ مورخان یونانی با اینکه گزارش شکست کامل سپاه هخامنشی را نوشته اند اما هیچ ذکری از تعداد اسرا به میان نیاورده اند. این در حالیست که گرفتن اسیر برای یونانیان بسیار مهم بود و از این اسرا به عنوان برده در یونان استفاده می شد. به ویژه که اندکی قبلتر سپاه ایران تعداد زیادی اسیر یونانی به ایران فرستاده بود. این یکی دیگر از دلایلی ست که نشان می دهد سپاه کارآزموده هخامنشی با اینکه در دشت ماراتن کاملا مات شده بود به شکلی منظم عقب نشینی کرده و حتی مجروحان را نیز با خود برد.

آتنی ها در جنگ ماراتن برای اولین بار قوی ترین نیروی نظامی جهان را متوقف کرده و به عقب راندند. عقب نشینی سپاه هخامنشی چنان روحیه ای به آتن و یونان داد که از آن پس بسیاری از حملات هخامنشیان به یونان با شکست مواجه شد.

آیا حکایت دونده ماراتن حقیقت دارد؟

گفته می شود که بعد از عقب نشینی سپاه ایران یکی از سربازان یونانی فاصله چهل کیلومتری دشت ماراتن تا قلعه آتن را یک نفس دوید تا هم خبر سوار شدن ایرانیان به کشتی ها و هم احتمال حمله آنها به آتن را به مدافعان شهر برساند و بعد از رساندن پیام جان داد.

در گزارش هرودوت از نبرد ماراتن هیچ ذکری از این دونده به میان نیامده. درباره این دونده اولین بار در نوشته های پلوتارک و سپس لوکیان می خوانیم که حداقل پانصد تا ششصد سال بعد از نبرد ماراتن نوشته شده و از پیکی به نام تریسپولس یاد می کند که خبر شکست ایرانیان را به آتن رساند.

طبق افسانه ای یونانی پیکی که خبر عقب نشینی هخامنشیان را به آتن رساند از شدت خستگی جان داد

طبق افسانه ای یونانی پیکی که خبر عقب نشینی هخامنشیان را به آتن رساند از شدت خستگی جان داد بعد از وی نیز تاریخ نگاران دیگری از این دونده یاد کرده اند و البته در هرکدام از این گزارش ها وی نامی دیگر دارد. به نظر می رسد که افسانه دونده ماراتن یکی از اختراعات یونانیان برای بالا بردن اعتماد به نفس ملی و اتحاد در مقابل دشمن خارجی بوده باشد.

 

 

تصاویری از ساحل و دشت ماراتن

 

ساحل ماراتن. محل پهلو گرفتن کشتی های سپاه هخامنشی

 

طبیعت منطقه ماراتن قدرت مانور سواره نظام را محدود می کند
طبیعت منطقه ماراتن قدرت مانور سواره نظام را محدود می کند

 

 

 

منبع: از هیچ تا هیچ  نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

2اسفند/21فوریه , روز جهانی زبان مادری مبارک

« پوستر  اهدا شده است به سایت گیل یار »


//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////


تو زاده گيل و طفل آبي 

 پرورده ي سرزمين نابي

مي نام و تي نام بهم خوره جوش

 هرگز نوكونم تره فراموش

گيلان همه نوكته سنج و عاقل

دريا مانستن بزرگ و كامل

چون جنگل سبز با طراوت

 صاف صادق و پاك و با محبت

مي ديل بزبو جه غربتي لك

شعري بگويم جه گيل و گيلك


شاعر: دكتر فومني


مدرسه شاپور رشت

در سالهای اولیه دههٔ ۱۳۲۰ شمسی و همزمان با حضور ارتش اشغالگر متفقین در گیلان دبیرستان از این جریانات بی تاثیر نبوده و در قلب حوادث روز قرار داشت.هیاتی هنری بنام تئاترال هر هفته جمعه‌ها در سالن آمفی تائتر دبیرستان به اجرای برنامه هنری می پرداخت و این موضوع به پویایی فضای هنری دبیرستان و حتی شهر می افزود

این دبیرستان که حالا نامش آیت الله شهید دکتر بهشتی است در سال ۱۲۹۸ ه.ش در شهر رشت تأسیس شد . این مدرسه را آلمانها ساختند اگر از بالا به این مدرسه نگاه کنیم به شکل یک عقاب است .از کسانی که در این مدرسه از ۹۰ سال پیش درس خوانده اند و فارغ التحصیل شده اند یکی پروفسور فضل‌الله رضا، دکترمحمّد معین، دکتر عنایت الله رضا و خیلی از شعرایی که برخی از آنها حالا در ایران نیستند.آقای هوشنگ ابتهاج که از شعرای معروف است از فارغ التحصیل‌های این مدرسه است . فکر نمی کنم مدرسه ای داشته باشیم که از ابتدا عکس مدیرانش را بر دیوار زده باشد و مدیر بعدی که آمد ببیند مدیر قبلی چه کسی بوده است اما این مساله سنت این مدرسه است و عکسهای همه مدیرانش از ابتدا تا کنون موجود است . اصغر نیا که دانش آموخته این مدرسه است ادامه می دهد: آن موقع در سال ۱۳۱۴ اولین تیم فوتبال استان مال اینها بوده است یعنى آنقدر مدرسه بزرگ بوده است که زمین فوتبال داشته است . آن موقع در حیاط بارفیکس داشته است که بچه‌ها بتوانند در حیاط بازى بکنند و ورزش بکنند . او از تالیفات دانش آموختگان این مدرسه این چنین روایت می‌کند :جالب این است که اگر آثار این نویسنده‌ها را جمع کنیم تمام کتابخانه هاى استان را پر مى کند یعنى نویسنده و افراد بافکرى در این زمینه است . در اینجا نویسندگان بزرگى مثل پرفسور محمود بهزاد پدر زیست شناسى ایران بوده اند یا استاد جعفر خمامى زاده که مترجم کتابهاى رابینو است و بهترین کتابخانه و بهترین آزمایشگاه‌ها در آنجا بوده است. اصغر نیا ادامه مى دهد :همیشه بهترین تئاتر استان در سالن آنجا برگزار مى شدآن موقع که ما بودیم شاگردها را گزینش مى کردند استان گیلان، استان اول کشور در کنکور بود.حالا اگر در هر گوشه دنیا که برویم فارغ التحصیلان این مدرسه حضور دارند. جالب این است که مدرسه چه قدر محکم بوده است که بعد از ۹۰ سال، حتى در زلزله گیلان تکان نخورده است.

 

منبع:دانش نامه آزاد ویکی پدیا

مطالبی در مورد تاریخچه رشت

شهر رشت در دوره پیش از اسلام و دست كم در دوره ساسانیان وجود داشته است .در زمانی كه حكومت ساسانی رو به فروپاشی می رفت ، حكمرانی مستقل این دیار را گیلانشاه می نامیدند . پس از غلبه مسلمانان بر ایران، اولین بار كه نامی از رشت به میان آمد،‌ سال 61 هجری قمری بود. در زمان صفویه به ویژه در دوره شاه اسماعیل صفوی، سرزمین گیلان به دو بخش:‌ « بیه پس » به مركزیت رشت و « بیه پیش » به مركزیت لاهیجان تقسیم می شد. حكومت بیه پیش از 943 هجری قمری به خان احمد گیلانی رسید و شاه طهماسب اول صفوی، حكومت بیه پس را نیز به او سپرد . سرانجام شاه عباس اول صفوی گیلان را تسخیر كرد . در سال 1045 هجری قمری ، شهر رشت به دست استپان رازین روسی غارت شد . در سال 1722 میلادی نیز سپاهیان پتر كبیر ، رشت را تسخیر كردند . سپس روس های بلشویك در جریان تعقیب هواداران تزار رشت را به تصرف خود درآوردند .

رشت در طول تاریخ خود ، وقایع اسف انگیز فراوانی را از سر گذرانده است . در زمستان 1246 هجری قمری ، طاعون شدید در گیلان شایع شد و در حدود شش هزار نفر را از پای درآورد . 56 سال بعد ، شهر به آتش كشیده شد و خسارات فراوان دید . در سال 1316 هجری قمری در رشت شورش نسبتاً دامنه داری علیه قانون خراج راهداری كارگزاران روس كه از ساكنان دهستان ها دریافت می كردند ، به وقوع پیوست . به هنگام جنگ جهانی اول شهر رشت در معرض تاخت و تاز سپاهیان روس و بعد نیروهای انگلیسی و شورشیان محلی قرار گرفت و خرابی بسیار در آن به بار آورد .در سال 1920 میلادی ارتش سرخ باكو را تصرف كرد و وارد بندر انزلی شد . این كار موجب شد كه حكومتی ضد انگلیسی به ریاست میرزا كوچك خان در رشت تشكیل شود . انگلیسی ها رشت را تخلیه كردند و با آتش زدن انبارهای خود و انهدام پل سفید رود ، رهسپار بغداد شدند . قوایی از تهران عازم سركوبی انقلابیون شد . به موجب قرارداد 1339 هجری قمری ( 1921 میلادی ) كه بین دولتهای ایران و اتحاد جماهیر شوروی منعقد شد ، گیلان و رشت از نیروهای روسی تخلیه شد . امروزه شهرستان رشت به عنوان مركز راههای بازرگانی گیلان و بازار تجارت و واردات و صادرات مطرح است و به عنوان مركز استان امكانات جهانگردی فراوانی دارد .

 

مراکز تاریخی و باستانی

آرامگاه میر زا کوچک خان

آرامگاه میرزا كوچك خان جنگلی معروف به سردار جنگل در جنوب شهر رشت و در محله سلیمان داراب واقع شده است . در حال حاضر ،‌ بنایی ساده ، اما زیبا روی قبر میرزا كوچك خان ساخته شده است .

 مدرسه شاپور رشت

این مدرسه ، از بناهای اوایل دوره پهلوی است كه در سر راه رشت به بندر انزلی قرار دارد و اولین مدرسه به شیوه امروزی و با معماری نوین در گیلان است . این ساختمان ، نخستین دبیرستان گیلان است كه در آن آمفی تئاتر ، آزمایشگاه و دیگر تأسیسات جنبی نیز پیش بینی و ساخته شده است . علاوه بر این مدرسه ، مدرسه قدیمی معروف به شهید بهشتی نیز كه به دوره قاجار مربوط است ، در خیابان آزادگان رشت واقع شده  و اثری جالب توجه می باشد .

آرامگاه میرنظام الدین و آرامگاه دكتر حشمت

این زیارتگاه در محله‌ چله خانه شهر رشت قرار دارد و شامل آرامگاه ، مسجد و چله خانه بود كه چله خانه آن از بین رفته است . در بخشی از صحن این مجموعه آرامگاه شادروان دكتر حشمت – از یاران میرزا كوچك خان جنگلی – قرار دارد .

كاروانسرای لات

این كاروانسرا كه نزد اهالی محل به كاروانسرای شاه عباسی نیز شهرت دارد ، در 35 كیلومتری جنوب رشت و در چهار كیلومتری امامزاده هاشم ، بر سر جادة رشت – قزوین واقع شده است . این كاروانسرا حیاطی مربع شكل دارد كه در هر ضلع آن به طول 27 متر ، هفت شاه نشین ( ایوان ) و اتاق ساخته اند . كاروانسرا با آجر و ملاط ساروج ساخته شده است .

جاذبه های طبیعی

چشمه‌ آب شور لاكان

در انتهای جاده رشت – لاكان ، یك جاده‌ خاكی دیده می شود كه این نقطه را به شهر صنعتی رشت متصل می كند . در میانه جاده ، روستای « آقا دانا پیر » قرار دارد كه در شرق آن ، جنگل انبوه و زیبا دامن گسترده است . چشمه آب شور لاكان ، در دل این جنگل و در جنوب رشت قرار دارد . مردم منطقه ، چشمه را مقدس و آب آن را شفا بخش می دانند و در فصل تابستان برای درمان بیماری های پوستی با آب چشمه حمام می كنند .

چشمه چشما گل سه شنبه

این چشمه در روستای « طالم سه شنبه » از توابع بخش سنگر در 12 كیلومتری جاده رشت – قزوین واقع شده است . در كنار چشمه ، درختی تنومند دیده می شود كه مورد احترام اهالی است . از آب معدنی چشمه ، در درمان بیماری های پوستی به ویژه جوش های صورت و بدن استفاده می شود .

 

اماکن زیارتی و مذهبی

مسجد صفی ( سفید )

این مسجد از بناهای مذهبی زیبای شهر رشت است كه در دوره صفویه ساخته شده است . وجه تسمیه این مسجد به محمد میرزا معروف به صفی میرزا ، پسر بزرگ شاه عباس مربوط است كه به فرمان پدر خود در محلی نزدیك به این مسجد كشته شد . این محل ، كه قتلگاه شاهزادگان جوان و بی گناه بود ، به دستور شاه عباس ، شهیدیه نامگذاری شد و محل بست و پناهگاه مجرمان به شمار می رفت . مسجد صفی ، گچ بری ها و كاشی كاری های زیبایی دارد و به دلیل قدمت تاریخی ،‌ از اهمیت فرهنگی ، هنری و جهانگردی بسیاری برخوردار است .

مسجد جامع جور

مسجد جامع جور در لشت نشاء یكی از بناهای معروف گیلان است و در سال 1206 هجری قمری ساخته شده است . مسجد یاد شده با 380 مترمربع مساحت با آجر خشتی ساخته شده و در كتیبه ای كه بر سر در آن و شبستان مسجد نصب شده ، تاریخ 1318 هجری قمری ثبت شده است . این مسجد دو طبقه و پنجره های منبت كاری شده دارد .

بقعه‌ آكاشا ( عكاشه )

این بعقه در رود برده، درفاصله 5/1 كیلومتری شمال منطقه سنگر ، از توابع رشت قرار دارد . بر پایه شجره نا مـه موجـود در داخـل بقعـه ، ایـنجا آرامـگاه « آشیـخ علـی بن آقـاكاشاه » پسر قیس ، از صحابه حضرت رسول(ص)‌است . اما در شجره نامه ای دیگر ، وی از پسران امام موسی كاظم (ع) معرفی شده است . بر اساس كتیبه موجود ، بقعه در سال 920 هجری قمری ساخته شده و بام آن از سفال است .

بقعه آقا سید دانیال

این آرامگاه در محله‌ كوچصفهان رشت واقع شده است . مزار امامزاده در بنایی با نقشه مستطیل شكل قرار دارد كه به نام « خشت مسجد » معروف است . غرفه‌ زنانه كه بدنه آن با طرح های زیبای ستاره های هشت پر ، هشت ضلعی و چهار ضلعی تزئینی زینت شده است ، در قسمت شمالی قرار دارد . این امامزاده به امام موسی كاظم ( ع ) منسوب است .

بزرگترین آینه طبیعی دنیا

Salar de Uyuni بزرگترین سطح نمکی دنیا با 4,085 مایل مربع در جنوب غربی بولیوی واقع شده است. باورش سخته که همچین مکانی روی زمین وجود داره !

...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
منبع: انجمن نواندیشان

نابودی زمین در سال 2012

بر اساس شواهد علمی موجود و مدارک تاریخی قدیمی نظریه هایی که به احتمال نابودی جهان تا سال 2012 پرداخته است مورد بررسی قرار گرفته است. بسیاری از دانشمندان با توجه به شرایط کنونی زمین و بحرانهای موجود بسیار نگران حیات بشر بوده و به مطالعه بر روی حقایقی می پردازند که می تواند روزی منجر به اتمام حیات بر روی سیاره آبی شود. به اعتقاد برخی نظریه ها پایان یافتن جهان که در تقویم باستانی اقوام مایان تاریخ آن سال 2012 ذکر شده است می تواند به دلایل مختلفی به واقعیت تبدیل شود. نشریه تلگراف نیز با توجه به این نظریه ها و مدارک به بررسی برخی از این دلایل و میزان احتمال تحقق آنها تا سه سال آینده پرداخته است. حمله بیگانگان فضایی: این پدیده در ابتدا به موضوع بسیاری از آثار هنری علمی تخیلی تبدیل شد اما به تدریج محققان دریافتند که نگرانی از حمله بیگانگان به زمین رو به افزایش است. تعداد موارد مشاهده یوفوها افزایش پیدا کرده و نشانه ها و مدارک زیادی از مشاهده این پدیده های غریب ارائه شده است. از جمله این شواهد تلاش دولتهای مختلف در سرتاسر جهان برای کنترل یوفوها طی 50 سال گذشته است. اما با وجود تمامی این شواهد و مدارک که بسیاری آنها را خیالی و زاده توهم شاهدان می دانند، احتمال وقوع حمله بیگانگان به زمین تا سال 2012 تنها 0.1 از 10 تخمین زده شده است. برخورد با زمین: هزاران انجمن اینترنتی و سایتهای مختلف اعلام کرده اند زمانی در اوایل قرن 21 میلادی سیاره ای ناشناخته با زمین برخورد کرده و یا از فاصله ای بسیار نزدیک از کنار آن عبور خواهد کرد و در نتیجه تمدن را نابود کرده و یا خسارات و دگرگونی های عظیم و جبران ناپذیری را بر روی زمین به جا خواهد گذاشت. این سیاره با نام خیالی "نیبیرو" سیاره ای در منظومه خورشیدی فرض شده است که در مداری نامنظم در حرکت بوده و هر سه هزار و 700 سال یکبار به قسمتهای داخلی منظومه خورشیدی راه پیدا می کند. شواهد بسیار کمی برای اثبات این نظریه ارائه شده است که از آن جمله می توان به معرفی 10 سیاره توسط ناسا در سال 2005 اشاره کرد که در خارج از منظومه خورشیدی به سر می برند و شاید تا سال 2012 به قسمتهای داخلی منظومه خورشیدی وارد شده و از نزدیکی زمین عبور کنند. با این همه احتمال وقوع این برخورد 0.2 از 10 تخمین زده شده است. بحران خورشیدی: این بحران یکی از معدود سناریوهایی است که با انتهای تقویم مایانها در ارتباط است و می تواند پایه علمی داشته باشد. در این سناریو که احتمال وقوع آن 0.3 از 10 برآورد شده است، تابشهای شدید خورشیدی و یا انفجارهای گازی در دسامبر 2012 می تواند زمین را در خود غرق کرده و نوع بشر را به همراه اکو سیستم زمین نابود سازد. تا کنون شواهدی مبنی بر وقوع چنین پدیده ای در سال 2012 ارائه نشده اما ارتباطاتی میان دوره های 11 ساله خورشیدی و چرخه زمانی تقویم مایانها یافته شده است. با این حال با وجود اینکه شعله های خورشیدی می تواند برای برخی از تجهیزات، ماهواره ها و فضانوردان مشکلاتی را ایجاد کند اما از قدرتی که بتواند زمین را حداقل تا سال 2012 ویران سازد برخوردار نخواهد بود. تنها خطر جدی که از سوی خورشید زمین را تهدید می کند، اتمام انرژی خورشید و بلعیده شدن زمین توسط این ستاره عظیم است که آن نیز تا پنج بیلیون سال آینده ممکن خواهد بود. تغییر قطبهای مغناطیسی: بسیاری معتقدند قطبهای مغناطیسی زمین در سالهایی نه چندان دور تغییر خواهند کرد و بر الگوی چرخش مداری زمین تاثیر گذاشته و فاجعه ای بزرگ را به وجود خواهد آورد. این افراد مدارکی از تغییر قطبی زمین در گذشته ارائه کرده و معتقدند این تغییرات را می توان با مطالعه نقاط خورشیدی و تئوری میدانهای مغناطیسی مشاهده کرد. در عین حال برخی معتقدند مایانها و مصریان باستان نیز از وقوع چنین پدیده ای در آینده آگاه بوده اند اما این راز امروزه توسط دولتها مخفی باقی مانده است. محققان دانشگاه پرینستون و تولوس در فرانسه با بررسی مدارک مختلف دریافته اند که سیاره زمین در حدود 800 میلیون سال پیش دورانی را برای متعادل سازی قطبهای خود پشت سر گذاشته است. تغییر زاویه 50 درجه ای در قطب شمال طی 20 میلیون سال از جمله شواهدی است که محققان به آن دست یافته اند و بر همین اساس معتقدند امکان وقوع چنین پدیده ای وجود دارد اما طی یک میلیون سال آینده و درصد احتمال وقوع آن یک از 10 خواهد بود. ابرآتشفشان: انفجار ابر آتشفشانی یکی از عظیم ترین انفجارهایی خواهد بود که در تاریخ بشر دیده شده و در اثر افزایش میزان ماگما در هسته زمین و عدم وجود راه فرار از این منطقه از زمین به وجود خواهد آمد. نتیجه چنین انفجاری پراکنده شدن میزان زیادی از گازهای سمی در اتمسفر زمین و پوشانده شدن قسمتهای زیادی از خشکی ها توسط ماگماها خواهد بود. تصاویری که توسط ماهواره ها طی سالهای گذشته به ثبت رسیده است نشانه هایی از تغییر را در سنگهای مذاب زیر زمینی نمایش می دهد که می تواند درصد احتمال این انفجار را یک از 10 ساخته و مدارک علمی را برای اثبات این نظریه ارائه دهد. نقطه اوج نفتی: کاهش ذخایر نفتی جهانی قطعا واقعیتی است که می تواند به فروپاشی سرمایه گذاری و اقتصاد جهانی منجر شود. اما نظریه نقطه اوج نفتی درباره موضوع افزایش تقاضا در برابر میزان تولید بحث می کند بر اساس این نظریه زمانی فرا خواهد رسید که تقاضای این منبع انرژی از میزان تولید آن پیشی خواهد گرفت. به گزارش مهر، برخی معتقدند این پدیده در حال حاضر آغاز شده است اما برخی دیگر آغاز آن را سال 2012 اعلام کرده اند. با این همه و با وجود تلاش برای تولید منابع جایگزین انرژی احتمال وقوع این پدیده 4 از 10 محاسبه شده است. نابودی نسل زنبورها: 36 درصد از کندوهای زنبور در ایالات متحده در زمستان 2008 به دلیل اختلالی به نام اختلال نابودی کلونی زنبورها از بین رفتند. این اختلال که طی آن تمامی زنبورهای کارگر یک کندو به صورت ناگهانی می میرند و تنها زنبور ملکه به جا می ماند در چندین کشور اروپایی از جمله فرانسه، بلژیک، ایتالیا، پرتغال و اسپانیا رواج یافته است. تا کنون دلایلی مانند آفتها، تغییرات شدید جوی و امواج تلفن همراه عوامل بروز این اختلال اعلام شده اند اما تاثیر هیچ یک از آنها تا کنون به اثبات نرسیده است و از آنجایی که تا کنون درمانی موثر نیز برای کنترل این اپیدمی ارائه نشده است، پیش بینی می شود نظریه انقراض زنبورها به زودی به واقعیتی تلخ تبدیل شود. به گزارش مهر، با توجه به این حقیقت که پرورش بسیاری از محصولات کشاورزی از جمله سویا، پنبه، دانه های روغنی مانند بادام، انگور، سیب و گلهای آفتابگردان نیازمند حضور زنبورها بوده و فعالیتهای این حشرات کوچک بر روی تولید 30 درصد از غذای جهان تاثیری مستقیم به جا می گذارد، بالاترین احتمال نابودی حیات در اثر پدیده ای طبیعی به این نظریه ارائه شده و 7 از 10 تخمین زده شده است.

منبع : مهر:  (http://www.noandish.com/com.php?id=32000)

اقا محمد خان,تاسیس کننده ی سلسله ی قاجار

 

زندگی‌نامه

وی زادهٔ ۲۷ محرم ۱۱۵۵ هجری قمری برابر با ۲۷ خرداد ماه ۱۱۲۱ خورشیدی و ۱۷ ژوئن ۱۷۴۲ میلادی در دشت اشرفی در میانه راه ساری به گرگان است. مراسم تاجگذاری‌اش را در ۱۵ ربیع الثانی ۱۱۹۵ هجری قمری برابر با ۱ فروردین ماه ۱۱۶۱ خورشیدی و ۲۱ مارس ۱۷۸۲ میلادی در ساری برگزار کرد و سرانجام در ۲۱ ذی الحجه ۱۲۱۱ هجری قمری برابر ۲۷ اردیبهشت ماه ۱۱۷۷ خورشیدی و ۱۷ مه ۱۷۹۸ میلادی در شوشا درگذشت. آقامحمد خان فرزند محمد حسن خان قاجار و او نیز فرزند فتحعلی خان فرزند شاهقلی خان فرزند جهانسوزخان بود. مازندران و بارفروش (بابل امروزی) مرکز حکمرانی محمدحسن خان بود و فتحعلی خان حاکم گرگان و در استرآباد حکومت می‌کرد. اینان شیعه مذهب بودند. نادرقلی خان پس از کشتن فتح علی خان رقیب سرسخت خویش در خواجه ربیع طوس و با سعی و تلاش خویش به مقام شاهنشاهی رسید. 

 ریشه‌های قدرت‌یابی دودمان قاجار

قدرت یافتن دودمان قاجار به عهد صفوی و شاه عباس کبیر برمی‌گردد. آنان ابتدا در شمال رود ارس ساکن بودند و در آن زمان به دلیل کمک‌های بزرگشان به دربار صفوی، قدرت بیشتری یافتند و سپس دسته‌ای از آنان در غرب استرآباد و در دشت گرگان سکنی گزیدند. نادر شاه افشار در زمان حکومتش برای جلوگیری از به قدرت رسیدن محمد حسن خان که در هنگام قتل پدر دوازده ساله بود، یوخاری‌باش‌ها را به حکمرانی منسوب کرد که ساکنین بالادست رود گرگان بودند تا با ایجاد شکاف و اختلاف میان طوایف قاجار نگران ناآرامی‌های داخلی نگردد و اشاقی‌باش‌ها زیر نظر حکومت ایشان گردند. وی را در میانسالی مقطوع النسل کردند و برای همین در ذکر نام وی یعنی آقامحمد را به شکل آغامحمد می‌نویسند. 

وضعیت ایران در زمان کودکی آقا محمد خان

زمانی که نادر و فرزندانش به قتل رسیدند، شاهرخ شاه برای به دست گرفتن قدرت تلاش می‌کرد. فرماندهی سپاه شاهرخ شاه به محمدحسن خان بعلت تجربه و تدبیر فوق العاده ایشان واگذارگردید . با همکاری حاکم طبس ابراهیم خان برکنار شدو شاهرخ به سلطنت رسید هرچند اندکی پس ازآن شاهرخ شاه به دست دشمنانش که در راس آنان پدر زن وی قرار داشت نابینا گشت . فرماندهان وفادار دست به کودتا زده شاهرخ شاه نابینا رامجددا برتخت سلطنت نشاندند. 

کودکی و نوجوانی آقامحمدخان

ژان گور می‌نویسد: آقامحمد خان باریک اندام و متوسط القامه بود و چشم‌های زیبا و جذاب ودهانی کوچک داشت. هرکس دهان کوچک و چشمان زیبای پسرک را می‌دید، تصور می‌کرد بر روح وی هوی و هوس غلبه دارد؛ اما وقتی آن پسر سیزده ساله کلاه را از سر برمی‌داشت و چشم بیننده به پیشانی بلند وی می‌افتاد، تغییر نظر می‌داد و می‌فهمید که کسی که دارای آن پیشانی بلند است، مقهور هوی و هوس نمی‌شود.آقامحمد خان تیر اندازی، سوارکاری و خواندن و نوشتن و حفظ کردن قرآن رادر پیش مادرش جیران -که از بهترین تیر اندازان بود- فراگرفت؛ چنانکه در سیزده سالگی جزو بهترین تیراندازان قشون محمدحسن خان بود و فرمانده دستهٔ تجسس یا طلایه‌دار قشون پدرش گردید. وی با آن سن اندک، شجاع و با اراده بود و از مرگ ترسی نداشت. 

 کریم خان و قاجار

چندی بعد محمدحسن خان سپاهی مجهز و منظم ترتیب داد و به جنگ با کریم خان زند پرداخت. در جنگهای اولیه پیروزی با قجری‌ها بود؛ اما در نهایت شکست خورده و در میدان جنگ توسط سبزعلی بیک حاکم سابق استرآباد کشته شد و سرش از تن جدا گردید. 

پسران محمد حسن خان اسیر می‌شوند:

آقا محمد خان با همیاری حسینقلی خان پس از درگذشت پدرشان دست به جنگ‌های پارتیزانی زدند تا آن که خراج آن سال استرآباد توسط آقامحمدخان مورد سرقت قرارگرفت. همین امر سبب جنگ میان فرستادگان کریمخان زند و او شد که در نهایت دستگیر و به تهران برده شد . کریم خان همین که فهمید او دیگر خواجه‌است (و بر اساس فرهنگ آن زمان هیچ کس برای یک خواجه ارزشی قایل نمی‌باشد) امر کرد تا به تحصیل ذخیره آخرت بپردازد و از جاه طلبی دست بردارد.

پس از آن به شیراز منتقل شد و در اسارت به سر‌برد.این روش معمول کریم خان زند بود تا با اسیر نگاه داشتن تعدادی از سران قبیله متمرد خطر شورش را از بین بده و در صورت هرگونه تحرک اسرا را تنبیه نماید. در همین زمان برادرآقامحمد خان حسینقلی خان جهانسوز در شمال ایران دست به یاغی گری زد. آقامحمدخان که می‌دانست از سوی کریمخان مواخذه خواهد شد از بیم جان خویش در حرم حضرت شاهچراغ خود رادخیل بست ؛ پس از آن کریم خان به وساطت اطرافیان خود او را مورد عفو قرار داد.

سردر عمارت و باغ تابستانی آقا محمدخان قاجار در ساری؛ در دوره قاجار کاخ‌های بسیاری در ایران احداث گردید.

 

 

ادامه نوشته

گويشهاي ايراني در اسناد تاريخي

 

 

در اين کتب که از اواخر قرن سوم تا قرن دهم هجري تأليف يافته به بيش از چهل گويش ايراني اشاره شده است که فهرست آنها را در ذيل مي آوريم:

1. اراني: گويش ناحيه اران و بردع در قفقاز بوده است. اصطخري و مقدسي از آن ياد کرده اند. مقدسي درباره آن مينويسد: «در اران سخن مي گويند و فارسي ايشان قابل فهم است و در حروف به خراساني نزديک است.»

2. مراغي: حمدالله مستوفي مينويسد: «تومان مراغه چهار شهر است: مراغه و بسوي(؟) و خوارقان و ليلان... مردمش سفيد چهره و ترک وش مي باشند... و زبانشان پهلوي مغير است.»

در نسخه ديگر "پهلوي معرب" ثبت شده و محتمل است که در اين عبارت کلمه معرب تصحيف مغرب باشد، يعني گويش پهلوي مغربي. زيرا که در غالب آثار نويسندگان بعد از اسلام همه گويشهاي محلي را که با زبان فارسي دري متفاوت بوده به لفظ عام پهلوي يا فهلوي ميخواندند.

3. همداني و زنجاني: مقدسي درباره گويش اين ناحيه تنها دو کلمه ذيل را ثبت کرده است: "واتم" و "واتوا". شمس قيس رازي يک دو بيتي را در بحث از وزن فهلويات آورده و آن را از زبان "مردم زنگان و همدان" مي شمارد. حمدالله مستوفي درباره مردم زنجان مينويسد: زبانشان پهلوي راست است.

4. کردي: ياقوت حموي قصيده اي ملمع از يک شاعر کرد به نام نوشروان بغدادي معروف به "شيطان العراق" در کتاب خود آورده است.

5. خوزي: گويش مردم خوزستان که در روايات حمزه اصفهاني و ابن النديم نيز از جمله زبانهاي متداول در ايران ساساني شمرده شده است. اصطخري درباره گويش اين ناحيه مينويسد: «عامه ايشان به فارسي و عربي سخن ميگويند، جز آنکه زبان ديگري دارند که نه عبراني و نه سرياني و نه فارسي است.» و ظاهراً مرادش گويش ايراني آن سرزمين است. مقدسي نيز درباره گويش مردم خوزستان نکاتي را ذکر مي کند که گويا مربوط به فارسي متداول در خوزستان است، نه گويش خاص محلي.

6. ديلمي: اصطخري درباره اين ناحيه مينويسد: «زبانشان يکتاست و غير از فارسي و عربي است» و مقدسي ميگويد: «زبان ناحيه ديلم متفاوت و دشوار است».

7. گيلي يا گيلکي: ظاهراً گويشي جداگانه از ديلمي بوده است. اصطخري مينويسد: «در قسمتي از گيلان (جيل) تا آنجا که من دريافته ام طايفه اي از ايشان هستند که زبانشان با زبان جيل و ديلم متفاوت است.» و مقدسي ميگويد: گيلکان حرف خاء (يا حاء) به کار مي برند.

8. طبري يا (مازندراني): اين گويش داراي ادبيات قابل توجهي بوده است. ميدانيم که کتاب "مرزبان نامه" به گويش طبري تأليف شده بود و از آن زبان به فارسي دري ترجمه شده است. ابن اسفنديار ديوان شعري را به زبان طبري با عنوان "نيکي نامه" ذکر مي کند و آن را به اسپهبد مرزبان بن رستم بن شروين مؤلف "مرزبان نامه" نسبت ميدهد. در "قابوس نامه" نيز دو بيت به گويش طبري از مؤلف ثبت است. ابن اسفنديار از بعضي شاعران اين سرزمين که به گويش طبري شعر ميگفته اند ياد کرده و نمونه اي از اشعار ايشان را آورده است. در "تاريخ رويان" اولياءالله آملي نيز ابياتي از شاعران مازندراني به گويش طبري ضبط شده است.

اخيراً چند نسخه خطي از ترجمه ادبيات عرب به گويش طبري و نسخه هايي از ترجمه و تفسير قرآن به اين گويش يافت شده که از روي آنها ميتوان دريافت که گويش طبري در قرنهاي نخستين بعد از اسلام داراي ادبيات وسيعي بوده است. مجموعه اي از دو بيتي هاي طبري که به "اميري" معروف و به شاعري موسوم به "امير پازواري" منسوب است، در مازندران وجود داشته که "برنهارد درن" خاور شناس روسي نسخه آنها را به دست آورده و زير عنوان "کنزالاسرار" در سن پطرز بورگ (يا - سن پطرز بورغ) با ترجمه ترجمه فارسي چاپ کرده است. مقدسي مي نويسد که زبان طبرستان به زبان ولايت قومس و جرجان نزديک است، جز آنکه در آن شتابزدگي هست.

9. گشتاسف: درباره مردم اين ناحيه (در قفقاز کنار درياي خزر ميان رودهاي ارس و کر) حمدالله مستوفي مينويسد: «زبانشان پهلوي به جيلاني باز بسته است.»

10. قومس و جرجان (گرگان): مقدسي در ذکر زبان مردم اين دو ناحيه مينويسد: «زبانشان به هم نزديک است. ميگويند "هاده" و "هاکن" و شيرينيي در آن هست.»

11. رازي: مقدسي درباره اهل اقليم الجبال مينويسد: زبانهاي گوناگون دارند. اما در ري حرف "راء" را به کار ميبرند. ميگويند: راده و راکن. از زبان رازي در جاهاي ديگر نيز اطلاعاتي داده اند. شاعري به نام "بندار رازي" اشعاري به زبان مردم اين شهر دارد که از آن جمله چند بيتي در المعجم ثبت است.

12. رامهرمزي: درباره زبان مردم اين ناحيه مقدسي تنها اشاره ميکند که زباني دارند که فهميده نمي شود.

13. فارسي: اصطخري درباره يکي از سه زبان متداول در استان فارس مينويسد: «فارسي زباني است که به آن گفتگو مي کنند، و همه مردمان فارس به يک زبان سخن مي گويند، که همه آن را مي فهمند، مگر چند لفظ که متفاوت است و براي ديگران دريافتي نيست.»

14. فهلوي يا پهلوي: بنابر نوشته اصطخري "زبان نوشتن عجم - ظاهراً يعني ايرانيان غير مسلمان - و وقايع و نامه نويسي زرتشتيان (زردشتيان) با يکديگر پهلوي بوده که براي دريافتن عامه به تفسير احتياج داشته است». و گمان ميرود مراد او همان زبان است که در حدود اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجري چند کتاب ديني زرتشتي مانند دينکرد و بندهش را به آن تأليف کرده اند.

15. کرماني: مقدسي مينويسد که زبان مردم اين سرزمين قابل فهم است و به خراساني نزديک است. اصطخري آورده است که زبان مردم کرمان همان زبان فارسي است.

16. مکري: بر حسب نوشته اصطخري زبان مردم مکران، فارسي و مکري بوده است. مقدسي نوشته است که زبان مردم مکران وحشي است.

17. بلوچي: اصطخري نوشته است که بلوچان و اهل بارز جز فارسي زبان ديگري نيز دارند.

18. کوچي يا قفصي: طائفه قفص يا کوچ که ذکر ايشان در بيشتر موارد و منابع با بلوچان يکجا مي آيد، بر حسب نوشته اصطخري بجز فارسي زبان ديگري نيز داشته اند که "قفصي" خوانده شده است. مقدسي درباره طوايف "کوچ و بلوچ" مينويسد: زبانشان نامفهوم  است و به سندي شبيه است.

19. نيشابوري: بر حسب نوشته مقدسي زبان مردم نيشابور فصيح و قابل فهم بوده است، جز آنکه آغاز کلمات را کسره ميدادند و يائي بر آن مي افزودند. مانند: "بيگو"، "بيشو"، و سين اي بي فايده (به بعضي صيغه هاي فعل) علاوه ميکردند. مانند: "بخردستي"، "بگفتستس"، "بخفتستي" و آنچه به اين مي ماند.  و در آن سستي و لجاجي بوده است. و مينويسد که اين زبان براي خواهش مناسب است.

20. هروي: مسعودي مينويسد: بهرام همه زبانها را ميدانست و در خشم به عربي، در جنگ به ترکي، و در مجلس عام به زبان دري و با زنان به زبان هروي سخن ميگفت. مقدسي مينويسد: «زبان مردم هرات وحشي است و در همه اقاليم وحشي تر از زبان هرات نيست» و اين زبان را زشت شمرده و براي طويله مناسب دانسته است.

21. بخارايي: زبان بخارايي بنابر نوشته اصطخري همان زبان سغدي بوده است با اندک اختلافي، و مي نويسد که زبان "دري" نيز داشته اند. مقدسي مينويسد که در زبان ايشان تکرار فراوان است. مثلاً ميگويند "يکي مردي ديدم" يا "يکي ادرمي دادم"؛ و در ميان گفتار کلمه "دانستي" را بيهوده مکرر ميکنند. سپس ميگويد که زبان ايشان "دري" است و هر چه از آن جنس باشد دري ناميده مي شود. زيرا که آن زباني است که بدان نامه سلطنتي را مينويسند و عريضه و شکايت به اين زبان نوشته ميشود؛ و اشتقاق اين لفظ از "در" است يعني زباني که در "دربار" به آن گفتگو ميکنند.

22. مروي: مقدسي مينويسد که در زبان ايشان سنگيني و درازي و کششي در آخـرهـاي کـلـمـات هـسـت و مـثـال مي آورد که «مردم نيشابور ميگويند "براي اين" و مرويان ميگويند "بتراي اين" و يک حرف مي افزايند، و اگر دقت کني از اين گونه بسيار مي يابي». و جاي ديگر مينويسد: «اين زبان براي وزارت مناسب است.» ياقوت در کلمه "ماشان" که نام نهري است مينويسد: «مردمان مرو آن را با جيم بجاي شين ادا مي کنند.»

23. خوارزمي: اصطخري مينويسد: زبان مردم خوارزم يکتاست و در خراسان هيچ شهري نيست که مردمانش به زبان ايشان سخن بگويند. ياقوت در ذکر قصبه "نوزکاث" مينويسد: شهرکي است نزديک جرجانيه خوارزم و "نوز" به زبان خوارزمي به معني جديد است، و آنجا شهري است که نامش "کاث" است، و اين را يک "کاث جديد" خوانده اند.

ابوعلي سينا در رساله "مخارج الحروف" تلفظ حرفي را که سين زائي خوانده از مختصات حروف ملفوظ زبان خوارزمي ذکر ميکند.

24. سمرقندي: مقدسي مينويسد: مردم سمرقند را که ميان کاف و قاف است به کار مي برند و ميگويند "بکردک(ق)م"، "بگفتک(ق)م" و مانند اين، و در زبانشان سرديي هست.

25. صغدي (سغدي): مقدسي مينويسد مردم ولايت صغد زباني جداگانه دارند که با زبانهاي روستاهاي بخارا نزديک است، اما بکلي جداست. اگر چه زبان يکديگر را مي فهمند.

26. زبان باميان و طخارستان: به نوشته مقدسي با زبان بلخي نزديک بوده، اما پيچيدگي و دشواري داشته است.

27. بلخي: زبان مردم بلخ در نظر مقدسي زيباترين زبانها بوده اما بعضي کلمات زشت در آن وجود داشته است. و مينويسد که اين زبان براي پيام آوري مناسب است.

28. جوزجاني: به نوشته مقدسي زبان اين ناحيه ميانه زبان مروزي و بلخي بوده است.

29. بستي: همينقدر نوشته اند که زباني زيبا بوده است.

30. زبان طوس و نسا: نزديک به زبان نيشابوري بوده است.

31. سجستاني: مقدسي نوشته است که «در زبان ايشان ستيزه جويي و دشمني وجود دارد. صوتها را از سينه بيرون مي آورند و آواز را بلند ميکنند.» و ميگويد اين زبان براي جنگ خوب است.

32. غوري: شايد زبان اين ناحيه همان بوده باشد که اکنون پشتو خوانده مي شود. در هر حال با فارسي دري متفاوت بوده است. بيهقي مينويسد: «امير... دانشمندي را به رسولي آنجا فرستاد با دو مرد غوري از آن بوالحسن خلف و شيروان تا ترجماني کنند.»

33. زبان چاچ (شاش): مقدسي نوشته است که زبان اين ناحيه زيباترين زبان هيطل است و از اين نکته درست معلوم نيست که رابطه آن با زبانهاي ايراني چه بوده است.

34. قزويني: درباره زبان مردم اين شهر تنها اين نکته را ذکر کرده اند که قاف به کار مي برند و بيشتر ايشان براي معني جيد ( = خوب) ميگويند بخ.

35. گويشهاي روستائي خراسان: مقدسي مينويسد: کوچکترين شهري از خراسان نيست مگر آنکه روستاهاي آن زبان ديگري داشته باشند.

36. شيرازي: در "گلستان" سعدي بيتي هست که در بعضي نسخه ها در عنوان آن نوشته اند "ترکيه" و گاهي "شيرازيه" و در هر حال به گويش محلي شيراز است.

در کليات سعدي نيز يک مثنوي ملمع با عنوان "مثلثات" به عربي و فارسي و شيرازي باقي است. در ديوان حافظ هم غزل ملمعي متضمن بعضي مصراعها به گويش شيرازي ثبت است. چندي پس از زمان حافظ شاعري از مردم شيراز به نام "شاه داعي" منظومه هايي به اين زبان سروده است.

37. نيريزي: در يک جنگ خطي مکتوب در قرن هشتم اشعاري با عنوان "نيريزيات" ثبت شده است و در همين جنگ فصلي ديگر با عنوان "فهلويات" آمده که شايد به گويش شيرازي باشد.

38. اصفهاني: اوحدي اصفهاني چند غزل به گويش محلي اصفهان سروده است که در ديوانش ثبت است. عبارتي به گويش اصفهاني نيز در لطايف عبيدزاکاني آمده است.

39. آذري: يکي از گويشهاي ايراني که تا اواخر قرن دهم هجري در آذربايجان متداول بوده است. ابن حوقل زبان مردم آن سرزمين را فارسي ميخواند که مراد از آن يکي از گويشهاي ايراني است و به تعدد اين گويشها نيز اشاره ميکند. مسعودي (قرن چهارم) پس از آنکه همه زبانهاي ايرانيان را فارسي خوانده به اختلاف گويشها اشاره کرده و نام گويش "آذري" را در رديف پهلوي و دري آورده است. ياقوت حموي نيز زبان مردم آذربايجان را يکجا "آذريه" و جاي ديگر "آذربيه" نوشته است و ميگويد که جز خودشان کسي آنرا نمي فهمد.

همام تبريزي غزلي به گويش محلي تبريز داد که متن آن را عبيد زاکاني در مثنوي "عشاقنامه" خود درج کرده است. در ديوان شاه قاسم انوار تبريزي نيز چند غزل به اين گويش وجود دارد و در رساله روحي انارجاني فصلهائي به زبان عاميانه تبريز در قرن دهم ثبت است.

40. اردبيلي: ابن بزاز در "صفوةالصفا" جمله هائي را از زبان شيخ صفي الدين با قيد زبان اردبيلي نقل کرده و سپس دو بيتي هاي متعددي را از شيخ آورده که به احتمال کلي به همان گويش اردبيل است. شايد با آذري متداول در تبريز و شهرهاي ديگر آذربايجان تفاوتهائي جزئي داشته است.

اما چنانکه از مطلب مذکور در فوق دريافته مي شود، آگاهي ما از گويشهاي متعددي که در قرون پيشين در سرزمين پهناور ايران رايج بوده است، اجمالي است و غالباً تنها به نام آنها منحصر است. فقط گاهي جمله هاي کوتاه يا مصراعي و بيتي از آنها قيد کرده اند و در موارد معدود نمونه گويشهاي مزبور به يک تا چند صفحه ميرسد.

 

در زمان معاصر

آنچه ذکر شد اشاراتي بود که در آثار مؤلفان بعد از اسلام درباره نام يا بعضي خصوصيات گويشهاي ايراني آمده است. اما در روزگار ما گذشته از "فارسي دري" که "فارسي نو" نيز خوانده مي شود، و زبان رسمي اداري و دولتي و فرهنگي کشور ايران از قرن چهارم هجري تا همين زمان است؛ در اين سرزمين پهناور هنوز گويشهاي متعدد ايراني رايج است که بعضي از آنها آثار مکتوب و ادبي نيز دارند، و بسياري ديگر تنها زبان محاوره اقوام بزرگ يا کوچکي است که در گوشه و کنار فلات ايران زندگي مي کنند.

مهمترين زبانها و گويشهاي ايراني امروز از اين قرار است:

1. تاجيکي: اين زبان همان فارسي دري است با اندک تفاوتي در واژگان و چگونگي اداي بعضي از واکها. تاجيکي زبان ملي جمهوري تاجيکستان است و گذشته از اين در بسياري از نواحي جمهوري ازبکستان (دره فرغانه و دره زرافشان و ناحيه کشکه دريا و مناطق مسير رودهاي سرخان دريا و چرچيک و غيره) و نزد انبوهي از مردم شهرهاي بزرگ بخارا و سمرقند، و گروهي از ساکنان جمهوريهاي قرقيزستان (نواحي جلال آباد و اش) و قزاقستان متداول است.

تاجيکان اصيل بازمانده ايرانياني هستند که از قديمترين روزگار در آن سرزمين ميزيسته اند و به تدريج در طي قرنهاي دراز اقوام ديگر مشرق آسيا در سرزمين ايشان نفوذ کردند و جاي گرفتند و اکنون قسمتهائي از اين ناحيه به صورت جزيره هائي باقي مانده که مردم آن، زبان و آداب ايراني خود را حفظ کرده اند.

بعضي اقليتها مانند يهوديان و کوليان و عربهاي آسياي ميانه نيز به تاجيکي سخن مي گويند. شماره تاجيک زبانان را به دو ميليون و نيم تخمين کرده اند.

قطع رابطه اداري و حکومتي ميان کشور ايران و سرزمينهاي مزبور در چند قرن اخير موجب شده است که زبان ادبي تاجيکي با فارسي دري اختلافاتي پيدا کند. عمده اين اختلافها در لغات و کلماتي است که دسته اي از گويش جاري مردم آن نواحي در زبان ادبي تاجيکي راه يافته است. دسته ديگر از زبانهاي تاتاري و ازبکي در آن زبان وارد شده، و شماره بسياري از لغات علمي و فني هم از روسي در اين زبان نفوذ کرده است.

با اين حال آثار گويندگان و نويسندگان فارسي زبان قرنهاي پيشين (که بعضي از ايشان خود از مردم همان نواحي بوده اند) هنوز بخوبي براي مردم تاجيکستان دريافتي است و جزء ميراث فرهنگي ايشان شمرده مي شود. بعضي خصوصيات صرف و نحوي نيز زبان تاجيکي را از فارسي دري متمايز ميکند.

اين زبان را در اوايل تشکيل جمهوري تاجيکستان به الفباي لاتيني با تغيير چند حرف نوشتند و در آموزش و کتاب و روزنامه بکار بردند. اما پس از چندي الفباي روسي را براي نوشتن آن اختيار کردند و اکنون نيز همين خط در آن سرزمين متداول است.

از نويسندگان بزرگ تاجيکستان در دوران اخير صدرالدين عيني است که پدر ادبيات جديد تاجيکستان شمرده ميشود و رمان و داستان و شعر و مقالات تحقيقي فراوان دارد. 

2. بختياري و لري: در کوهستان بختياري و قسمتي از مغرب استان فارس ايلهاي بختياري و ممسني و بويراحمدي به گويشهايي سخن مي گويند که با کردي خويشاوندي دارد، اما با هيچ يک از شعبه هاي آن درست يکسان نيست، و ميان خود آنها نيز ويژگيها و دگرگونيهايي وجود دارد که هنوز با دقت حدود و فواصل آنها مشخص نشده است. اما معمول چنين است که همه گويشهاي بختياري و لري را جزو يک گروه بشمارند.

3. کردي: نام کردي عادةً به زبان مردمي اطلاق مي شود که در سرزمين کوهستاني واقع در مغرب فلات ايران زندگي مي کنند. قسمتي از اين ناحيه اکنون جزء کشور ايران است و قسمتي در کشور ترکيه و قسمتي ديگر از جمله کشور عراق شمرده ميشود. در خارج از اين منطقه نيز اقليتهاي کرد وجود دارند که از آن جمله گروهي در شمال خراسان و گروههائي در جمهوريهاي ارمنستان، گرجستان و آذربايجان و عده کمي نيز در ترکمنستان به اين گويشها سخن مي گويند. در سوريه نيز يک اقليت کرد زبان از چند قرن پيش به وجود آمده است.

زبان يا گويش کردي همه اين نواحي يکسان نيست. حتي ترديد است در اين کلمه «کرد» به قوم واحدي که داراي مختصات نژادي يا ايلي با گويش معيني باشند اطلاق شده باشد. در بسياري از منابع تاريخي که به زبان عربي در قرنهاي نخستين اسلام تأليف يافته اين کلمه را معادل کلمه "شبان" و "چوپان" بکار برده اند.

ابن حوقل کوچ (قفص) کرمان را "صنف من الاکراد" ميداند و حال آنکه مقدسي (احسن التقاسيم) زبان ايشان را شبيه زبان مردم سند شمرده است. ياقوت حموي مردمان ساسون را الاکراد السناسنه ميخواند (معجم البلدان). حمزه اصفهاني مي نويسد: کانت الفرس تسمي الديلم الاکراد طبرستان کما کانت تسمي العرب اکراد سورستان (تاريخ سني ملوک الارض)

در کارنامه اردشير بابکان هم کردان به معني شبانان آمده است نه نام و نژاد يا قبيله. در گويش طبري امروز نيز کلمه کرد به معني چوپان و شبان است. (واژه نامه طبري، صادق کيا، ص 166).

اما زباني که کردي خوانده مي شود شامل  گويشهاي متعددي است که هنوز با همه مطالعاتي که انجام گرفته درباره ساختمان و روابط آنها با يکديگر تحقيق دقيق و قطعي به عمل نيامده است. بر حسب عادت اين گويشها را به دو گروه اصلي تقسيم مي کنند: يکي کورمانجي که خود به دو شعبه تقسيم ميشود: شعبه شرقي يا مکري در سليمانيه و سنه؛ و شعبه غربي در ديار بکر و رضائيه و ايروان و ارزروم و شمال سوريه و شمال خراسان. گروه اصلي ديگر يا گروه جنوبي در منطقه کرمانشاه و بختياري.

از قرنهاي پنجم و ششم هجري آثار ادبيات شفاهي و کتبي کردي در مآخذ تاريخي ديده مي شود. از آن جمله قصيده اي ملمع از انوشيروان بغدادي معروف به شيطان العراق که در معجم البلدان آمده است.

کردي داراي ادبيات شفاهي وسيعي است که قسمتي از آن توسط محققان اروپايي و ايراني در زمانهاي اخير گرد آمده و ثبت شده است.

در حال حاضر کردان عراق الفباي فارسي - عربي را با اندک تغييري در شيوه خط براي نوشتن زبان خود بکار ميبرند. کردان سوريه از الفباي لاتيني براي نوشتن گويش خود استفاده مي کنند و کردان ساکن جمهوريهاي آسياي ميانه الفباي روسي (سيريليک) را بکار مي برند. شماره متکلمان به گويشهاي مختلف کردي را به شش تا هشت ميليون نفر تخمين کرده اند.

4. دري افغانستان: دري نام يکي از دو زبان رسمي کشور افغانستان است. اين کشور که قسمت عمده آن گهواره ادبيات گرانبهاي فارسي بعد از اسلام بوده است، بي شک يکي از شريکان بزرگ و وارثان بحق اين فرهنگ وسيع و عميق است و زباني که بطور مطلق دري خوانده مي شود در حقيقت جز ادامه همان فارسي دري نيست که رابعه بنت کعب و دقيقي و عنصري بلخي و سنائي و سيد حسن غزنوي و عبدالحي گرديزي و خواجه عبدالله انصاري هروي و ناصرخسرو قبادياني و دهها امثال ايشان با همکاري بزرگان ديگر اين سرزمين پهناور بنياد گذاشته و به کمال رسانيده اند.

زبان دري افغانستان با فارسي تفاوتهايي جزئي دارد. بعضي از خصوصيات صرف و نحوي محلي در آن وارد شده و از اين جهت از فارسي ادبي متداول در ايران متمايز شده است. اين تفاوتها اندکي مربوط به چگونگي تلفظ و اداي واکهاست که با تلفظ نواحي شرقي و شمال شرقي ايران در اکثر موارد همانند است. تفاوتهاي ديگر از نظر لغات و اصطلاحات محلي است که در زبان ادبي افغانستان وارد شده است. ديگر آنکه بعضي از کلمات و اصطلاحات علمي و فني دنياي امروز در فارسي ايران از زبان فرانسوي اخذ و اقتباس شده، و همانها را در زبان دري افغانستان به سبب ارتباطي که در طي يکي دو قرن اخير با هندوستان داشته است، از زبان انگليسي گرفته اند. به اين طريق در واژگان فارسي و دري اندک اختلافي وجود دارد. اين اختلافها با ارتباط فرهنگي ميان دو ملت دوست و برادر و همنژاد و همزبان و همدين بتدريج کمتر مي شود.

شمار مردمي که در کشور افغانستان به زبان فارسي دري متلکم هستند به موجب آمارهاي اخير در حدود 5 ميليون نفر است. اما همه سکنه آن سرزمين اين زبان را مي دانند و بکار ميبرند. در سالهاي اخير در افغانستان براي اصطلاحات جديد اداري و علمي و فني الفاظي وضع کرده اند که غالباً ريشه و ساخت آنها از زبان پشتو اخذ شده است. مانند کلمات { پوهنجي، پوهنتون، پوهاند، پوهنوال } در مقابل اصطلاحات ايراني { دانشکده، دانشگاه، استاد، دانشيار } و غيره.

5. بلوچي: بلوچي از گويشهاي ايراني شمال غربي شمرده مي شود اما در زمانهاي تاريخي نشانه متکلمان به اين گويش را در مشرق ايران مي بينيم. در شاهنامه ذکر مسکن اين قوم در حدود شمال خراسان امروزي آمده است. در کتابهاي جغرافيائي از اين قوم (همراه با طايفه کوچ - يا قفص) در حدود کرمان ياد مي شود. پس از آن بر اثر عوامل تاريخي اين قوم به کناره هاي درياي عمان رسيده و در همانجا اقامت کردند. اکنون قسمتي از بلوچان در دورترين قسمت جنوب شرقي ايران و قسمتي ديگر در غرب کشور پاکستان امروزي جاي دارند. مجموع اين ناحيه بلوچستان خوانده مي شود که بر حسب مرزهاي سياسي به بلوچستان ايران، و بلوچستان پاکستان تقسيم مي شود. گروهي از بلوچان نيز در قسمت جنوبي افغانستان و جنوب غربي پنجاب و طوايفي از آنها نيز در کرمان و لارستان و سيستان و خراسان سکونت دارند. بعضي مهاجران بلوچ در جستجوي کار و کسب معاش به گرگان و حتي جمهوري ترکمنستان رفته و در آن نواحي ساکن شده اند.

بلوچي را به دو گروه اصلي تقسيم مي توان کرد: شرقي، يا شمال شرقي، و غربي، يا جنوب غربي، مجموع مردم بلوچي زبان را به يک و نيم ميليون تا دو و نيم ميليون نفر تخمين کرده اند. اما اين رقمها اعتبار قطعي ندارند.

6. تاتي: در سرزمين آذربايجان نيز يکي ديگر از زبانها يا گويشهاي ايراني رايج است که تاتي خوانده ميشود. متکلمان به اين زبان در جمهوري آذربايجان (شمال شرقي شبه جزيره آبشوران) و بعضي از نقاط داغستان سکونت دارند. در بعضي از روستاهاي آذربايجان ايران نيز زبان تاتي هنوز رايج است.

روي هم رفته زبان تاتي را در حدود يکصد و ده هزار نفر در جمهوريهاي شوري سابق به عنوان زبان مادري بکار ميبرند.

7. تالشي: در جلگه لنکران و سرزمين آذربايجان شوروي يک زبان ايراني ديگر متداول است که طالشي خوانده ميشود و در قسمت جنوب غربي درياي خزر و در مرز ايران و شوروي نيز گروهي به اين زبان تکلم مي کنند. عده گويندگان اين زبان را تا 150 هزار نفر تخمين کرده اند که از آنجمله نزديک 100 هزار نفر در جمهوريهاي شوري به سر ميبرند.

زبان تالشي از جمله زبانهاي ايراني شمال غربي است که در زمانهاي قبل (تا حدود قرن دهم هجري) در سرزمين آذربايجان رايج بوده و از آن پس جاي خود را به يکي از گويشهاي ترکي داده است. آثاري از اين زبان بصورت دو بيتي هايي منسوب به ناحيه اردبيل و متعلق به قرن هشتم هجري در دست است.

8. گيلکي: از گويشهاي ايراني است که در قسمت گيلان و ديلمستان متداول بوده و هنوز مردم استان گيلان آن را در گفتار به عنوان زبان مادري خود بکار ميبرند. گيلکي خود به چند شعبه منقسم است که با يکديگر اندک اختلافي دارند. شماره مردم گيلکي زبان از يک ميليون نفر تجاوز مي کند؛ اما اکثريت قاطع آنها زبان رسمي ايران يعني فارسي را نيز ميدانند. از زبان گيلکي دو بيتي هايي معروف به "شرفشاهي" در دست است که به شاعري موسوم يا ملقب به "شرفشاه" منسوب مي شود. در قرن اخير بعضي از شاعران محلي مانند "کسمائي" به اين گويش اشعار سياسي و وطني سروده اند.

9. طبري يا مازندراني: يکي ديگر از گويشهاي ايراني کرانه درياي خزر است که در استان مازندران کنوني و طبرستان قديم متداول است. اين گويش در شهرها و نواحي کوهستاني چه در تلفظ و چه در واژگان اختلافي دارد. در قسمت شهر نشين تأثير شديد زبان فارسي دري ديده مي شود که بتدريج جاي گويش محلي را مي گيرد.

زبان طبري در زمانهاي گذشته داراي آثار ادبي قابل توجي بوده است. کتاب مرزبان نامه نخست به اين زبان تأليف شده و سپس آنرا در قرن هفتم هجري به فارسي دري برگردانده اند. در "قابوسنامه" و "تاريخ طبرستان" ابن اسفنديار و مآخذ ديگر نيز شعرهايي به اين زبان هست. در زمان معاصر مردم مازندران شعرهايي به زبان محلي خود در ياد دارند و ميخوانند که عنوان عام "اميري" به آنها داده مي شود و همه را، اگر چه از روي خصوصيات زبان شناسي به يک زمان و يک شخص نمي توان نسبت داد؛ به شاعري موسوم به "امير پازواري" منسوب مي کنند.

شماره متکلمان به گويش طبري را به يقين نميتوان تعيين کرد. اما در هر حال از يک ميليون متجاوز است. همه ايشان زبان رسمي کشور ايران يعني فارسي را نيز ميدانند و بکار مي برند.

طبري را با گيلکي از يک گروه مي شمارند و عنوان عام "گويشهاي کناره خزر" به آنها ميدهند.

10. پشتو: زبان پشتو که افغاني هم خوانده مي شود در نواحي جنوبي و مرکزي کشور افغانستان و قسمت شمال غربي پاکستان متداول است. گروهي از پشتو زبانان در بلوچستان و معدودي در چترال و کشمير و کناره مرزهاي ايران و افغانستان سکونت دارند. قديمي ترين آثار زبان پشتو از قرنهاي نهم و دهم هجري است. در طي قرون متمادي پشتو تنها در گفتار بکار ميرفته و آثار ادبي به اين زبان بسيار اندک بوده است. تنها از سي چهل سال پيش بود که دولت افغانستان پشتو را زبان رسمي کشور قرار داد و از آن پس روزنامه، کتاب و آثار ادبي به اين زبان پديد آمد و تدريس آن در آموزشگاهها معمول شد.

زبان پشتو چه از نظر واک شناسي و چه از نظر ساختمان دستوري با زبانهاي ديگر ايراني تفاوتهايي دارد که اينجا مجال بحث درباره آن نيست. اين زبان را معمولاً به دو گروه غربي (يا جنوب غربي) و شرقي (شمال شرقي) تقسيم ميکنند. گويش مهم گروه غربي، گويش قندهاري است و در گروه شرقي گويش پيشاوري اهميت دارد. اختلاف ميان اين دو گروه هم در چگونگي اداي واکها و هم در بعضي نکات دستوري است. از آن جمله همين نام يا عنوان زبان است که در قندهاري « پختو » و در پيشاوري « پشتو » تلفظ مي شود.

در قانون اساسي جديد افغانستان هر دو زبان رايج آن کشور، يعني دري و پشتو به عنوان زبانهاي رسمي ملي پذيرفته شده است.

11. آسي: در قسمتهايي از سرزمين قفقاز بقاياي يکي از زبانهاي ايراني هنوز متداول است. اين زبان « آسي » خوانده مي شود. گويندگان اين زبان قسمتي در جمهوري آستي شمال و قسمتي در جمهوري گرجستان که ناحيه خودمختار «آستي جنوبي» خوانده مي شود، سکونت دارند. زبان آسي به دو گويش اصلي تقسيم مي شود که يکي را « ايروني » و آن يک را « ديگوري » ميخوانند.

گويشي که بيشتر جنبه ادبي دارد « ايروني » است. زبان آسي را دنباله زبان سکائي باستان مي شمارند، و در هر حال کي از شعبه هاي زبانهاي ايراني است. شماره متکلمان به اين زبان اندکي بيش از چهل هزار نفر است.

گوشهاي مرکزي ايران

در روستاها و شهرکهاي مرکز ايران و آباديهاي پراکنده در حاشيه کوير گويشهاي متعددي هنوز باقي است که غالباً شماره متکلمان آنها اندک است و هر يک خصوصياتي دارند، از آن جمله:

12. گويشهاي ميان کاشان و اصفهان: در اين نواحي گويشهاي روستاهاي وينشون، قرود، کشه، زفره، سده، گز، کفرون و گويشهاي محلات، خوانسار، سو، ليمه، جوشقان در خور ذکر است که درباره آنها تحقيقات و مطالعاتي کم يا بيش انجام گرفته است.

13. گويش يزدي: که با گويش زرتشتيان يزد و کرمان يکي است با اندک اختلافاتي در تلفظ.

14. نائيني و انارکي: ميان اصفهان و يزد.

15. نطنزي، يارندي و فريزندي: شمال غربي نائين.

16. خوري و مهرجاني: در قراء خور و مهرجان (در ناحيه بيابانک)

17. گويشهاي حوزه شهر سمنان:  شامل سمناني، لاسگردي، سرخه اي، سنگسري و شهميرزادي.

18. گويشهاي حوزه اراک: شامل گويشهاي وفس، آشتيان و تفرش.

19. تاکستاني: در جنوب غربي قزوين - و اشتهاردي در نزديکي آن.

گويشهاي سرزمين فارس

20. در بعضي از روستاهاي استان فارس گويشهاي خاصي هست که با وجود زبان جاري سراسر آن استان که فارسي است هنوز بر جا مانده اند؛ اگر چه هرگز کتابت نداشته و مقام زبان دري نيافته اند. اينها عبارتند از گويشهاي متداول در روستاهاي شمغون، پاپون، ماسرم، بورينگون و بعضي دهکده هاي ديگر. اين گويشها همه از گروه جنوب غربي شمرده مي شوند. اما بعضي ديگر مانند "سيوندي" در قريه سيوند (50 کيلومتري شمال شيراز) از جمله گويشهاي شمال غربي است که شايد بر اثر مهاجرت در آن ناحيه رواج يافته و باقي مانده باشد.

در ناحيه باشکرد (واقع در جنوب شرقي خليج فارس) نيز گويشهاي باشکردي وجود دارد که خود به دو گروه جنوبي و شمالي تقسيم مي شود و داراي مختصاتي است که آنها را از گويشهاي ديگر ايراني مشخص و متمايز مي کند.

زبانهاي پاميري

در دورترين نقاط شمال شرقي جغرافيائي ايران، يعني در ناحيه کوهستاني مجاور پامير، که اکنون جزء دو کشور تاجيکستان و افغانستان و قسمتي در آن سوي مرز اين کشورها با چين است گويشهاي متعدد ايراني هنوز بر جا مانده است.

از آن جمله است:

21. شغناني: در دو کرانه رود پنج آب و بخش عليا و سفلاي خوردگ.

22. روشاني: در هر دو کرانه رود پنج آب پائين تر از منطقه شغنان.

23. برتنگي: دره برتنگ.

24. ارشري: در قسمت بالاي مسير رود برتنگ.

25. سريکلي: در استان سين تسزيان (مغرب چين).

26. يزغلامي: در امتداد مسير رود يزغلام که شاخه راست پنج آب است.

27. اشکاشمي: در پيچ رود پنج آب و سرچشمه رود وردوج در خاک افغانستان.

28. وخاني: در امتداد سرچشمه رود پنج آب و اندکي در چترال و جمو و کشمير و استان سين تسزيان. اختلاف ميان بعضي از اين گويشها گاهي تا آنجاست که متکلمان به آنها گفتار يکديگر را نمي فهمند و غالباً زبان مشترک فارسي آن نواحي - يعني تاجيکي - را براي روابط ميان خود بکار ميبرند.

گويشهاي ديگر ايراني

29. مونجاني: گويش عده معدودي است که در مونجان واقع در سرچشمه رود کوکجه - شمال شرقي افغانستان - سکونت دارند.

30. يغنابي: گويشي است متداول ميان ساکنان دره يغناب و چند آبادي مجاور آن واقع در جمهوري تاجيکستان - شمال شهر دوشنبه - و اين گويش خود به دو شعبه شرقي و غربي تقسيم مي شود.

31. پراچي: ميان نواحي فارسي زبان و پشتو زبان و هندي زبان، در چند روستا واقع در شمال کابل هنوز گروه معدودي به اين گويش متکلم هستند، اما همه ايشان زبان فارسي (دري - تاجيکي) را نيز ميدانند و براي ارتباط ميان خود و اقوام همسايه بکار مي برند.

32. ارموي: گويشي است متداول ميان قوم کوچکي که در جنوب کابل و نقاطي از پاکستان سکونت دارند و کم کم بعضي به فارسي و بعضي به پشتو متکلم مي شوند و گويش خود را ترک و فراموش مي کنند.

33. کومزاري: يگانه گويش ايراني باقي مانده در جنوب خليج فارس يعني در شمالي ترين قسمت شبه جزيره عمان است. يک قبيله بدوي در اين منطقه (کرانه جنوبي تنگه هرمز - روبروي بندرعباس) به اين گويش سخن مي گويند.

34. زازا: (در نواحي سيورک، چبخچور، کر) و گوراني (در کندوله، پاوه، اورامان، تل هدشک) گويشهاي متعددي که به هم نزديک هستند و غالب آنها با گويشهاي کردي آميخته اند.

 

درباره رابطه گويشهاي ايراني امروز با يکديگر و طبقه بندي آنها با وجود تحقيقات و مطالعاتي که انجام گرفته است هنوز نظر صريح و قطعي نمي توان داشت. تنها شايد بتوان گفت که بعضي از گويشهائي که جزء گروه مرکزي شمرده مي شوند دنباله گروهي از گويشهاي ايراني ميانه هستند که شامل گويش پهلونيک نيز بوده است، اما هيچ يک از گويشهاي جديد که تاکنون مورد مطالعه قرار گرفته دنباله مستقيم پهلوانيک شمرده نمي شود. فارسي نو يا فارسي دري، که دنباله زبان فرهنگي و اداري و بازرگاني دوره ساسانيان است و خود حاصل تحول و تکامل يکي از گويشهاي جنوب غربي است؛ بر همه گويشهاي محلي غلبه يافته، هر چند، چنانکه در تکوين هر زبان ادبي و رسمي طبيعي و جاري است، کلمات بسياري را از گويشهاي شمال غربي و شمال شرقي اخذ و اقتباس کرده است.

 

تاريخ زبان فارسي،  به قلم زنده یاد دکتر پرويز ناتل خانلري، جلد اول، چاپ چهارم

باغ و کاخ گلستان




مجموعه كاخ گلستان، يادگاري به جاي مانده از ارگ تاريخي تهران است، كه روزگاري همانند نگيني در ميان اين ارگ، ميدرخشيد. بنياد ارگ تاريخي تهران به دوره صفويه و زمان شاه طهماسب اول بازميگردد. اين ارگ در دوره كريم خان زند بازسازي شده و در دوره قاجار به محل دربار و سكونت سلاطين قاجار اختصاص يافته است؛ گفتني است كه ناصرالدين شاه در دوران حيات خود تغييرات بسياري را در مجموعه گلستان ايجاد كرده است. در بيش از يك سوم فضاي ارگ، دارالحكومه و محل سكونت شاه قرار داشت. اين منزلگاه همانند خانه هاي سنتي ايران داراي دو بخش بيروني و اندروني بود. بخش بيروني شامل دو قسمت يعني حياط دارالحكومه يا ديوانخانه وديگري باغ مربع شكلي به نام باغ گلستان بود كه ايندو حياط را بناهايي از يكديگر جدا ميساخت. در شرق دارالحكومه و شمال باغ گلستان فضاي اندروني قرارداشت كه حياطي بزرگ بود و محل اقامت زنان شاه و عمارت خوابگاه شاهي در ميانه آنها ساخته شده بود و در واقع حرمسرا را تشكيل ميداد. اين مجموعه دردوره پهلوي تخريب و بجاي آن ساختمان فعلي وزارت امور اقتصادي ودارائی ساخته شد. حياط تخت مرمر يا دارالحكومه مقر بر تخت نشستن شاه و برگزاري بارعام و محل حكومت بود. در حاليكه فضاي باغ گلستان اندرون شاهي بود و به ملاقاتهاي خصوصي، مراسم و بزمهاي شبانه دربار اختصاص داشت.

تالار آيينه

تالار آئينه در غرب تالار سلام و در بالاي سر در و ايوان سنگي جلو سرسراي كاخ قرار دارد و يكي از تالارهاي مشهور كاخ گلستان است. ساخت تالار آيينه همزمان با تالار سلام حدود سال 1291 هـ.ق آغاز گرديد و ظاهرا در سال 1294هـ.ق پايان رسيد. در آغاز انتقال اشياء و آثار موزه قديم به موزه جديد، اين تالار به تخت طاووس و تاج كياني اختصاص داشت. شهرت عمده تالار آئينه علاوه بر تزئينات آن بيشتر به دليل نقاشي معروفي است كه مرحوم ميرزا محمدخان كمال الملك غفاري بسال 1309 هـ.ق از آن ترسيم كرده و اينك در كاخ گلستان نگهداري ميگردد.

تالار سلام 

پس از اولين سفر ناصرالدين شاه به اروپا در سال 1290 هـ.ق و ديدن موزه ها و گالريهاي بزرگ كشورهاي غربي وي تصميم گرفت كه موزه اي شبيه به موزه هاي اروپا در ارگ ايجاد نمايد. بدين منظور عمارت خروجي را تخريب و در عوض در سمت شمالغربي ودر جوار تالار عاج، بناهاي كاخ گلستان جديد، يعني سرسرا و تالار آئينه گلستان و اتاق موزه بنيان نهاده شد.

ساخت اتاق موزه در سال 1291 هـ.ق آغاز و در سال 1294 هـ.ق پايان يافت. ولي به دليل تزيينات زياد و چيدن اشياء كه با نظارت مستقيم شاه صورت ميگرفت بهره برداري از آن تا سال 1299 هـ.ق به طول انجاميد.

اين تالار ازهمان آغاز به منظور تاسيس وتشكيل موزه بناگرديد. ولي پس از انتقال تخت طاووس از موزه هاي قديم و تالار آئينه به آن و نيز برگزاري سلامهاي خاص ورسمي درآن بتدريج نام تالار سلام را به خود گرفت.

در اين تالار نفيس ترين اشياء و آثار هنري اهدايي، بويژه جواهرات سلطنتي نگهداري ميشد. در سال 1345 به سبب برگزاري مراسم تاجگذاري محمدرضا شاه پهلوي در اين تالار، موزه آرايي آن بطور كلي دگرگون شد و به شكل امروزي درآمد.

در طبقه زيرين تالار سلام حوض خانه اي قرار دارد. امروزه حوض خانه وسيع زيرين به دو بخش تقسيم گرديده است : بخش شرقي با نام تالار مخصوص به نمايش هنرهاي ظريفه ايران در دوره قاجار، و بخش غربي آن با نام نگارخانه براي ارائه آثار نقاشي هنرمندان ايران دردوره قاجار اختصاص يافته است.

تالار الماس 

در سمت جنوبي محوطه كاخ گلستان بعد از عمارت بادگير، تالار الماس قرار دارد. بنياد و اساس اين تالار در زمان فتحعلي شاه نهاده شده ولي در زمان ناصرالدين شاه تغييراتي در ظاهر و تزئينات آن داده اند. اين بنا بمناسبت آئينه كاريهاي داخلي اش بنام الماس خوانده شده است.

در زمان ناصرالدين شاه اغلب طاقها و طاقنماهاي جناغي اين تالار مانند بسياري از طاقهاي ديگر كاخ گلستان به طاقهاي قوسي يا رومي تبديل گرديد وديوارهاي تالار به انواع كاغذ ديواري خارجي پوشانيده شد.

اين تالار با توجه به آنكه از جمله بناهاي فتحعلي شاهي است به محل موزه آثار و اشياي وي اختصاص يافته و قرار است در زيرزمين آن نيز چاي خانه مجموعه داير گردد.

تالار عاج

بعد از تالار آئينه و در سمت غرب تالار برليان، تالار عاج قراردارد. تاريخ احداث اين تالار و حوضخانه زير آن معلوم نيست، ولي محققا قبل از تالار سلام و تالار آئينه ساخته شده و از بناهاي دوره ناصري است كه البته بعدها درزمان خود وي در نماي آن تغييراتي دادند كه به صورت امروزي درآمده است. در اين تالار در زمان ناصرالدين شاه، هداياي پادشاهان دول خارجي نگهداري ميشد و در زمان پهلوي محل پذيرايي وبرپايي مهمانيهاي رسمي دربار بود. از اين رو درآرايش دروني آن تغييرات عمده اي داده شده است. حوض خانه زير اين عمارت براي نمايش تابلوهاي نقاشي اختصاص يافته است.

تالار ظروف 

حوض خانه

اين عمارت كه درطبقه فوقاني تالار عاج واقع است، از بناهاي دوره ناصري است و زماني آب قنات از داخل آبنماي اين عمارت به داخل حوضهاي حياط كاخ در جريان بوده است. اين عمارت نيز در زمانهاي مختلف تغييراتي يافته و اكنون با نصب نفيس ترين تابلوهاي نقاشان اروپائي در قرن 19 ميلادي، از جمله آثار معروف نقاشاني همچون سيمون ون گلذبر، آيوازفسكي … تبديل به نمايشگاه دائمي تابلوهاي نقاشي گرديده است.

شمس العماره 

اين بنا شاخص ترين بناي كاخ گلستان و ممتازترين ساختمان ضلع شرقي مجموعه است. گويا ناصرالدين شاه قبل از سفر به اروپا و بر اثر ديدن تصاوير بناهاي فرنگستان، تمايل پيدا ميكند بنايي مرتفع، نظير آنها در پايتخت خود ايجاد نمايد تا از بالاي آن بتواند به همراه درباريان منظره شهر و دورنماي اطراف را تماشا كند.

ساخت عمارت در سال 1282 هـ.ق آغاز ميگردد و پس از دو سال پايان ميپذيرد و آن را شمس العماره مينامند و تاريخ بنايش را به حساب جمل كاخ شاهنشاه مي يابند. طرح ونقشه آن ظاهرا از معيرالممالك ومعمار آن استاد علي محمد كاشي بوده است.

خلوت كريمخاني

در گوشه شمال غربي محوطه گلستان، ديوار به ديوار تالار سلام، بنايي سر پوشيده و ستوندار بصورت ايوان سه دهنه اي وجود دارد كه در مركز آن حوض جوشي ساخته شده و بيشتر آب اين قنات شاه از ميانه حوض ميجوشيده است. اين قسمت از كاخ گلستان كه جلو خان يا خلوت كريمخاني ناميده ميشود چنانچه از نامش پيداست از بناهاي دوره كريمخان زند است و قسمتي از خلوت خانه وي به شمار مي آمده است.

اين بنا ظاهرا در سال1173 هـ.ق احداث گرديده و در زمان ناصرالدين شاه، كه بناي جديد تالار سلام ساخته ميشده است، قسمت اعظم آن تخريب گرديده و امروزه تنها بخشي از آن باقي مانده است.

عمارت بادگير 

عمارت بادگير در زمان فتحعلي شاه درضلع جنوبي باغ گلستان ساخته شد. ولي در زمان ناصرالدين شاه تصرفات عمده ئي در آن انجام گرفت و به شكل امروزي درآمد.

در زير تالار وعمارت مذبور حوضخانه وسيعي وجود دارد كه در چهار گوشه آن چهار بادگير بلند پوشيده از كاشيهاي معرق، آبي، زرد و سياه با قبه هاي زرين ساخته شده است و هواي حوضخانه و تالار و اتاقها بوسيله آنها به خوبي خنك ميشود.


كاخ ابيض 

در اواخر سلطنت ناصرالدين شاه، شاه سلطان عبدالحميد، پادشاه عثماني، مقداري اثاثيه ارزشمند و گرانبها براي شاه ايران فرستاد. چون در آن هنگام تقريبا همه كاخها و تالارهاي سلطنتي با تابلوها و اثاثيه متعدد پر و آراسته شده بود از اين رو ناصرالدين شاه تصميم گرفت در گوشه جنوب غربي محوطه گلستان، كه سابقا محل كلاه فرنگي يا برج آغامحمدخاني بود، كاخ جديدي بنا نمايد و هداياي سلطان را درآن جاي دهد.


اين بنا به علت سفيدي رنگ نماي ساختمان كه بشيوه بناهاي قرن 18 اروپا گچبري و نماسازي شده و نيز به سبب آنكه پله ها و ازارهاي سرسراي كاخ مرمر سفيد رگه دار بود كاخ ابيض ناميده شد. كاخ ابيض از همان ابتداي بناي خود به محل اشتغال صدراعظمها اختصاص يافت و جلسات هيئت دولت تا سال 1333 شمسي در اين كاخ و در تالار سلطان عبدالحميد تشكيل ميشد .


در سال 1344 به سبب تاجگذاري محمدرضا شاه پهلوي در ضلع غربي و نيز طبقه پايين ساختمان تغييراتي بوجود آمد و از سال 1347 به موزه مردم شناسي تبديل گرديد.

عمارت برليان 

در سمت شرقي تالار عاج، چند تالار و اتاق زيبا و مجلل وجود دارد كه سطح كف آنها نسبت به كف تالار عاج وتالارهاي ديگر پايين تر است. در زمان ناصرالدين شاه بعلت كهنگي وفرسودگي بناهاي قديمي ارگ، اغلب آنها را ويران ميکردند و به جايشان ساختمانهاي جديدي ميساختند. در اين زمان عمارت بلور را خراب كردند و در جايش عمارت امروزي رابنا نمودند. اين عمارت درزمان پهلوي براي برگزاري جلسات رسمي با سران دول خارجي و مراسم تشريفات مورداستفاده قرار ميگرفت.

نگارخانه 

نگارخانه محل ارايه گنجينه نفيس تابلوهاي نقاشي، هنرمندان دوره قاجار است كه در آن سير تحول نقاشي در ايران و آثار هنرمندان مشهور آن در معرض نمايش قرار گرفته است. از نقاشان مشهوري كه آثار آنان به نمايش درآمده است ميتوان به محمود خان صبا، مهرعلي، كمال الملك، اسماعيل جلابر، ابوالحسن ثاني يا صنيع الملك و محمد حسن افشار اشاره نمود.

موزه مخصوص

در ضلع شمالغربي باغ گلستان از خلوت كريمخاني كه بگذريم به تالار موزه مخصوص يا عمارت موزه اصلي مي رسيم. اين نخستين موزه سلطنتي و دولتي در ايران است كه توسط ناصرالدين شاه تاسيس گرديده است. شاه بر اثر مسافرت به اروپا و ديدن موزه ها و گالريهاي بزرگ كشورهاي غربي، تصميم گرفت كه او نيز موزه اي شبيه به موزه هاي اروپايي، در ارگ سلطنتي تاسيس و ايجاد نمايد. اين تالار از همان آغاز به منظور تاسيس و تشكيل موزه بنا گرديد ونيز برگزاري سلامهاي خاص و رسمي در آن بتدريج نام تالار سلام را بخود گرفت.

در سال 1345 به سبب برگزاري مراسم تاجگذاري محمدرضا شاه پهلوي در اين تالار، موزه آرايي آن بطور كلي دگرگون شد و به شكل امروزي درآمد. در طبقه زيرين تالار سلام حوضخانه اي قرار دارد كه به دو بخش شرقي با نام تالار مخصوص به نمايش هنرهاي ظريفه و مرسعات در دوره قاجار اختصاص يافته است.

منبع : نشریه ی الکترونیکی جغرافیای ایران

 

برترین عکس‌های رقابت « نمایی از حیات وحش» ؛ نشنال جئوگرافیک 2006

 

برنده نهایی : جانور گل و لای

این عکس یک شیرماهی غول پیکر  را که با ابهت تمام از لابه لای گل و لای نمودار شده ، نشان می‌دهد.این تصوير که به هنگام تحقیق بر روی تغذیه حیوانات آب‌های قطب شمال توسط عکاس حیات وحش سخت پوستان گرفته شده ، بالاترین رأی رقابت سال ۲۰۰۶را کسب کرد .در نوزدهم اکتبر ، موزه تاریخ طبیعی لندن ، پنج تصویربرنده را  که از بین ۱۸۰۰۰ اثر حرفه ای و آماتور از ۵۵ کشور شرکت کننده انتخاب شده بود ، اعلام کرد . گوران اِلمه، از سوئد جایزه بزرگ مسابقه را به خاطر این عکس از شیرماهی شمال‌شرقی گرینلند دریافت کرد، همان‌جایی که این حیوان‌های غول پیکر کم مانده بود که نسل حلزون‌های بستر دریا را بخاطر تغذیه بی رویه با آن پوزه های و باله های قدرتمندشان ، ریشه کن کنند. اِلمه، همان شخصی که از فیل‌های دریایی برای تلویزیون نشنال‌جئوگرافیک فیلم تهیه کرده و اولین کسی است که از تغذیه حیوانات در زیر دریا عکس گرفت .غواصی با فیل های دریایی پر از خطر است و اِلمه بعد از سالیان سال مطالعه بر روی رفتار آنها از شیرجه رفتن و شنا کردن آنها در دریا عکس گرفت .اِلمه خاطرنشان کرد : " آنها بسیار خطرناک و غیرقابل پیش‌بینی هستند و من قبلاْ مورد حمله این پستاندار دریایی قرار گرفته ام ." من فکر می‌کنم وقتی که آن جانور سبز مرا دید حال خیلی بدی داشت . ظهور میان لجن ها مثل خدای خشنی به نظر می رسد که از آسمان پائین آمده است .


برنده رفتار حیوان : لاک پشت آراسته ( لاک پشت داماد)

این لاک پشت سبز، داده بدنش رو یک تمیزکاری حسابی کنند! و ماهی محلی هاوایی نزدیک "کایلاکونا" با تواضع و مهربانی تمام، داره کلـه لاک پشت را ماساژ میده ."آندره سیل" زیست شناس ایالات متحده که این عکس را گرفته ، می‌گوید: "لاک پشت‌های سبز تحت محافظت، که به ندرت این طرف‌ها می‌آیند ناچارند برای تیمار شدن مدت زمان طولانی به انتظار بنشینند‌، اگر چه بعضی از آنها از بقیه بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرند .او ادامه می‌دهد : "همه نوع لاک پشتی این همه ماهی به خودش جلب نمی‌کنه ، شاید علتش این باشه که این نمونه از لاک پشت ها روی لاکشان مقدار متنابهی خزه و جلبک دریایی رشد می‌کنه ."آلگ خورها (خزه و یا جلبک های دریایی) ماهی های زرد پر رنگ و بودار و آکواریومی بنام ماهی جراح طلایی هستند که تنها یک نوع آن در اطراف جزایر هاوایی پیدا میشود . همچنین ماهی بومی دیگری که در این منطقه یافت می شود ماهی خارداری بنام راس است که در زیر لاک پشت دیده می‌شود و از پوست‌های مرده و آسیب دیده تغذیه می کند .او اضافه نمود:" لاک پشت‌ها برای تنفس بالا رفته و دوباره به پائین برمی‌گردند و مثل کارواش می‌مونه ‌! "


برنده دنیای زیرآب : " مقلد بزرگ"

ممکنه شما نظر دیگه ای داشته باشید اما این مخلوق نادر دریایی اختاپوس است !.اختاپوس مقلد هند اروپایی- مالایایی ، گونه ای که همین سال قبل برای اولین بار کشف شد ، استاد مسلم تغییر قیافه است .او می‌گوید: "مایکل آوو" سنگاپوری موقع کشف حیوان در هنگام غواصی در جزیره بانکای اندونزی ،  اختاپوس تظاهر می‌کرده که یک مارماهی است !! .آوو ادامه می‌دهد: یک‌ساعتی که پهلو به پهلوی او شنا می‌کردم ، اختاپوس متغیرالشکل به تظاهر کردن به سنگ ، ماهی درخشان و سرآخر مار بودن ادامه می‌داد .او از مجموعه لباس های مبدلش، برای دو منظور «شکار» و «اختفا» استفاده می‌کند. که همچنین شامل خرچنگ ، ستاره دریایی و خیار دریایی نیز است . آوو می‌گوید : در این عکس ۵/۱ فوتی (۵/۰ متری) اختاپوس دارد ادای یک نوع حیوان از اقوام ستاره دریایی را در می‌آورد .عکاس گفت : من احساس می‌کنم او سعی می‌کرد بگوید: " لطفا" مرا تنها بگذارید ، من واقعاْ جالب نیستم .


عکاس حیات وحش جوان سال : "معمای لاینحل"

ریک اِستنلی 17 ساله ، علاقه‌مند به حشرات با گروهی از طبیعت‌دانان در جنگل‌های بارانی جمهوری دومینیکن در حال تحقیق و تفحص بودند که او و دوستش صدای جیغ بلندی را از بالای سرشان شنیدند .نگاه کردند و دریافتند که یک قورباغه درخت هیسپانیولان در آرواره‌های مارِ تاک سبز گرفتار شده و در حال درد کشیدن است . در موقعی که استانلی از واشنگتن دی.سی از این صحنه غم انگیز عکاسی می کرد ، دوستش روبیو تصمیم می‌گیرد که نقش فعال‌تری را بازی کند .استانلی تعریف کرد: " او برای قورباغه احساس تأسف میکرد و  به مار دست زد ، بعدش مار گذاشت که قورباغه بره ."او اضافه کرد: " حیرت آور است که فکر کنیم ، مار می‌توانست قورباغه را بخورد چون به نظر من هیچ سنخیتس در اندازه شکارچی و قربانی وجود نداشت. فکر می‌کنم هرگز نخواهیم فهمید چرا؟ ". استانلی که برنامه ریزی کرده در آینده یک بیولوژیست شود ، قرار شده که بعنوان لیدر ، یک هیات آمریکایی را همراهی بکند ، او می‌گوید که هفت گونه جدید از سوسک‌های شاخدار توسط گروه کشف شده است .


برنده خلاق منظره طبیعی : "قطرات شبنم"

جوهانی کانسانن از فنلاند می‌گوید : " ممکن است به نظر بیاید این تصویری خارج از این دنیا است ، اما او از داخل یک مخزن تاریک پر از قلوه سنگ گرفته شده است . عکس با استفاده از یک لنز بزرگ کننده گرفته شده ، عکس تأثیر نور بیرون روی قطرات شبنم از پشت شیشه پنجره را نشان می‌دهد .کاسانن گفت : "هنگامی‌که به این عکس نگاه می‌کنم ، باعث می‌شود که به دنیای سیارات و ستاره‌ها فکر کنم ."کاسانن از راه مهندسی کسب درآمد می‌کند و عکاسی سرگرمی اوست .او گفت :" اگر چیزی گیرم بیاید ، خیلی عالیه ، اما اگر نشد زیاد اهمیت نمی‌دهم ، اصراری نیست ."

منبع : نشریه ی الکترونیکی جغرافیای ایران

 

پل سازی در دوران هخامنشی و ساسانی

 

پلسازی از قدیم مورد توجه ایرانیان بوده است و از زمان هخامنشیان پلهای بزرگی در ایران ساخته می شده است. به علت نیازی که در این سرزمین به آبیاری وجود داشته و از آنجا که سطح بعضی از رودخانه ها پایین تر از زمین های پیرامون بوده است ، پلهایی که در ایران ساخته می شده ، ساختمانهایی “چند منظوره” محسوب می گردیده اند و عمل سد را نیز انجام می داده اند…

 

بیشتر پلهای قدیمی ایران در واقع “پل-بند” بشمار می رفته اند ، یعنی پل هایی بوده اند که به صورت سد عمل کرده و آب را تا سطحی بالا می برده اند و قابل جاری شدن به زمین های پیرامون می کرده اند.  همچنین ، در هنگام سیلابی این پلهای بندگونه تا اندازه ای کار کنترل سیل را انجام می داده و گاهی نیز به گونه ی انبارهای آب عمل می کرده اند. منظورهایی که برای آن از قدیم در ایران پل ساخته می شده به این ترتیب شامل استفاده پل برای عبور و مرور ، رد کردن سیلابها ، بالا بردن سطح آب رودخانه و نگهداری آب و گاهی نیز نیرودهی بوده است. افزون بر این هدفهای فنی ، ساختمان پلها در ایران همواره با توجه ی خاص به جنبه های هنری و زیبایی پل نیز همراه بوده و این نقطه نظر  در آثار بر جای مانده از بعضی از پلهای قدیمی به خوبی منعکس گشته است. در زمان هخامنشیان تعدادی پلهای بندی در بخش های فارس و خوزستان و میانرودان ساخته شده بوده است که امروزه تنها پایه های این آثار بر جای مانده و پلها و سدهای دوره ساسانی و اسلامی بر روی برخی از این پایه ها بنا شده است.    پل گاومیشان - دره شهر   یکی از نمونه های پلسازی و مدیریت دوران هخامنشی که داستان آن در تاریخ آمده ، ماجرای ساختن پل موقت بر روی رودخانه هلسیپونت بوده که داستان آن در تاریخ هرودت آمده است.در دوره ی ساسانیان پلسازی بیشتر در بخش های فارس و خوزستان انجام می گرفته و علت آن نیاز زیادی بوده که در این مناطق به پلسازی داشته اند. 

پلهای عمده ای که در دوره ی ساسانیان ساخته شده عبارت بوده اند از :  پل و بند شوشتر : درازای این پل سدی متجاوز از پانصد متر است . این پل دارای ۴۱ پایه است که در زمان ساسانیان به سبک رومی ساخته شده است. برای کم کردن فشار ناگهان آب این پل بند در دو طرف دارای تونلهای دریچه ای بوده است.

پل آبشار شوشتر

پل شوشتر - دوره ساسانی

پلهای دختر : در نقاط مختلف ایران پلهایی از قدیم ساخته شده بوده که همگی امروزه به نام پل دختر معروفند. یکی از پلهای دختر ، پلی است که بقایای آن نزدیک سروستان از دوره ی ساسانیان به جای مانده است. 

نمونه های دیگر از پلهای دختر که منسوب به آناهیتان ، ایزد آبها ، هستند ، عبارتند از : پل دختر میانه و پل دختر روی تالارود.


پل دختر میانه

پل دختر میانه  پل دختر - شهر پلدختر - لرستان

 

پل خوراذ : ابودلف سیاح سده ی چهارم هجری پل واقع در شوشتر موسوم به پل خوراذ را با ذکر جزئیات ساختمانی به گونه  قابل تحسینی توصیف می کند . وی درباره ی آن پل چنین می گوید : “در شوشتر پل های متعدد و همچنین سد شاذروان وجود دارد. اینجانب در هیچ یک از نقاط دیگر مانند آن ندیده ام. این منطقه معدن زیادی دارد. بیشتر ساختمانهای آن مربوط به قردجشنس فرزند “شاه مرد” است که از بزرگان ایرانی بشمار می رفته و بیشتر به کارهای عمرانی و ساختمان بناهای محکم و مهم همت می گماشت در آنجا نیز پل عجیب و معروفی است که خواهر او موسوم به خوراذ مادر اردشیر بنا نموده …”

 

http://iran-newspaper.com/1385/851004/html/269100.jpg

پلهای عمده دیگری در زمان ساسانیان ساخته شدند عبارتند از : پل زال که نزدیک خرم آباد واقع و دهانه ی آن با یک قوس سهمی شکل پوشانیده شده است. پل زاب که قوس میانی آن دارای شکل سهمی است. 

پل روی رودخانه دزفول که به سبک رومی ساخته شده است


 

پل دزفول - ساخته شده توسط شاپور ساسانی   پل بین اهواز و جزیره ای به نام کانتارا (قنطره) هندوان و روی کارون. این پل از آجر پخته ساخته شده و بوسیله عضدالدوله ی دیلمی تعمیر گشته است. پل زر که قوسی است و قوس آن بیضی شکل است. پل کلهر در فارس. پل شهرستان روی زاینده رود در اصفهان که دارای سبک رومی است. این پل بر روی سنگ شیست بنا شده است.

 

پل شهرستان - اصفهان   پل لشکر در جنوب غربی ایران که ابن حوقل از آن نام برده است. پل رودخانه ی خوباهان که مقدسی ذکر آن را کرده است.

   

 نمایی دیگر از پل شهرستان   پل لشکر در جنوب غربی ایران که ابن حوقل از آن نام برده است. پل رودخانه ی خوباهان که مقدسی ذکر آن را کرده است.     

http://i15.tinypic.com/3449i7c.jpg

 

پل شاهپوری - لرستان


پل شاپوری

پل شاپوری

 

 منبع نوشته: وبسایت zartosht

 

تاريخ وجغرافيا ی تهران

وضعيت جفرافيايي

شهر تهران در دامنه جنوبي كوههاي البرز و حاشيه شمالي كوير مركزي ايران و در دشتي نسبتا هموار واقع شده است كه شيب آن از شمال سمت جنوب ميباشد . و به وسيله دو رود اصلي كرج در غرب و جاجرود در شرق بهمراه رود هاي فصلي جعفر آباد يا همان دربند – دارآباد – دركه – كن كه همگي از شمال به جنوب جريان دارند مشروب ميشود. شهر تهران از نظر جغرافيايي در 51 درجه و 33 دقيقه طول غربي و 35 درجه و 36 دقيقه تا 35 درجه و 44 دقيقه عرض شمالي قرار گرفته و ارتفاع آن در جنوب 1100 - در نواحي مركزي 1200 – در شمال 1700 متر از سطح دريا ميباشد .

تهران داراي آب هواي گرم و خشك است و فقط نواحي شمالي آن كه در دامنه هاي كوهستاني البرز واقع شده است اندكي معتدل و مرطوب است. هواي تهران در تابستان گرم و خشك و در زمستان معتدل و گاه سرد است. حداكثر دماي ثبت شده حدود 44 و حداقل 20- و متوسط ساليانه 17 درجه سانتيگراد مي باشد . و ميزان بارندگي سالانه آن 200 تا 400 ميلي متر است و از نظر زمين لرزه جزو مناطق پر زيان محسوب ميشود .


تاريخچه شهر تهران

نام تهران براي نخستين بار در يكي از نوشته هاي تئودوسيوس يوناني در حدود اواخر سده دوم پيش از ميلاد به عنوان يكي از توابع ري ذكر گرديده، قديمي ترين سند فارسي موجود درباره نام تهران نشان ميدهد كه تهران قبل از سده سوم هجري قمري وجود داشته است، زيرا نويسنده اي بنام ابو سعد سمعاني در كتاب خود از شخصي بنام ابوعبدلله محمد ابن حامد تهراني رازي نام ميبرد كه اهل تهران ري بوده و در سال 261 هجري قمري برابر 874 ميلادي در كذشته است. ابوالقاسم محمد ابن حوقل به سال 331 هجري قمري در توصيف شهر تهران نوشته است كه : «تهران در شمال شهر ري واقع شده است و داراي باغهاي فراواني است و ميوه آن بسيار متنوع است.» .ابواسحاق استخري در كتاب المسالك و الممالك به سال 340 هجري قمري درباره تهران به تفصيل سخن گفته است و ابن بلخي در كتاب خودش به نام فارسنامه كه حدود سال هاي500 هجري قمري نوشته است از آثار تهران سخن به ميان آورده است . نجم الدين ابوبكر محمد ابن علي ابن سليمان راوندي در كتاب معروف خويش به نام راحةالصدور به سال 599 هجري قمري روايت كرده است كه مادر سلطان ارسلان سلجوقي كه در سال 561 هجري قمري از ري قصد عزيمت به نخجوان را داشت در نزديكي تهران فرود آمد و درهمان ايام خود سلطان نيز در دولاب كه ناحيه اي در جنوب خاوري تهران است اقامت داشت.
در زمان پادشاهان صفوي كم كم تهران شهرتي پيدا كرد و آبادي و رونق اين شهر به ويژه در دوره سلطنت شاه طهماسب اول آغاز گرديد. چون جد اعلاي صفويه به نام امامزاده حمزه مجاور بقعه حضرت عبدالعظيم در شهر ري مدفون بود از اين رو سلاطين مزبور هرچند گاه براي زيارت قبر جدشان به تهران مي آمدند. شاه طهماسب اول گذشته از اين ، به علت وجود آبهاي گوارا و باغهاي فراوان و شكارگاههاي مناسب اطراف شهر تهران را دوست ميداشت و به مرور در اين محل به سكونت هاي تقريبا طولاني مي پرداخت ، به حدي كه دستور داد دور شهر را برج و باروي مقاومي و بناهاي تازه و كاروانسراها در داخل آن بنا كنند ، به همين مناسبت در سال 961 هجري قمري حصاري به دور شهر بنا نهادند كه از چهار دروازه و 114 برج به تعداد سوره هاي قرآن تشكيل مي يافت و مصالح آن را از معادني تامين كردند كه بعدها به چاله ميدان و چاله حصار موسوم گرديد. حدود بارويي كه به فرمان شاه طهماسب اول به دور شهر كشيده شد تقريبا 6 هزار قدم و بشرح زير بود:


از سمت جنوب خيابان مولوي فعلي

از سمت شرق خيابان ري فعلي

از سمت غرب خيابان شاهپور

از سمت شمال خيابان هاي امير كبير و سپه

و محوطه ارگ با داشتن حصار مخصوص و خندق جداگانه در وسط شمالي شهر قرار داشت .



از چگونگي محلات و موقعيت آنها چنين بر مي آيد كه قسمت مغرب و شمال غربي شهر داخل باروي عهد شاه طهماسب غالبا باغستان بوده و خانه هاي مسكوني بيشتر در عودجالان و چاله ميدان قرار داشته است و قسمت بازار محل كسب و كار بازرگانان و پيشه وران آن زمان بوده است. شاه عباس اول نيز تا چندي به پيروي از شاه طهماسب همين رويه را تعقيب كرد و به آباداني تهران همت گماشت و دستور داد باغ بزرگي به نام چهار باغ در تهران احداث كنند و ساختماني براي سكونت موقتي خاندان سلطنتي بنا نهند. در سال 1200 هجري قمري تهران براي اولين بار توسط آغا محمد خان قاجار به عنوان پايتخت انتخاب گرديد. در زمان آقا محمدخان قاجار تنها به ساختن عمارت تخت مرمر اكتفا گرديد ولي در زمان فتحعلي شاه محلات جديد و ساختمانهاي تازه چندي در تهران ايجاد گشت كه از آن جمله بناي مسجد شاه – مسجد سيد عزيز الله – مدرسه مروي – قصر قاجار – نگارستان و لاله زار را ميتوان نام برد.
در زمان محمد شاه محله اي بنام عباس آباد در جنوب بازار و يك باغ و ساختمان بزرگتر نيز به نام عباس آباد در شمال تهران (عباس آباد كنوني) و محله ديگري به نام محمديه كه سابقا ميدان پاتقاتوق ناميده ميشد بر محلات ديگر افزوده شد و آب رودخانه كرج را بوسيله نهري بنام نهر كرج به تهران منتقل ساخت. و همچنين احداث باغ داوديه (محله فعلي داوديه) و بخشي از بناي مسجد جمعه و بازار بين الحرمين از جمله آثار زمان محمد شاه ميباشد. در زمان سلطنت ناصرالدين شاه به همت امير كبير تاسيساتي چون مدرسه دارالفنون، بازار امير، بازار كفاشها، سراي امير پديد آمد.

در سال 1275هجري قمري براي اولين بار براي تهران نقشه تهيه گرديد. در سال 1284 هجري قمري نقشه جديد تري از تهران با همكاري مهندسين فرانسوي تهيه شد. و اراضي جديدي را داخل محدوده شهر نمودند و شهر را بوسيله خندقها و بارو هاي جديد به شكل هشت ضلعي محدود ساختند و ارتباط شهر با خارج را بوسيله دوازده دروازه به نام هاي دروازه هاي شميران، دولت، يوسف آباد، دوشان تپه، دولاب، خراسان، باغشاه، قزوين، گمرك، حضرت عبدالعظيم، غار و خاني آباد تامين نمودند . علاوه بر دروازه هاي دوازده گانه بالا كه تا سال 1309 شمسي همچنان پا برجا بود، پاره اي بنا ها و باغها. محلات ديگر در زمان سلطنت ناصر الدين شاه ايجاد گرديد كه بعضي از آنها هنوز پابرجاست و از بقيه جز نامي باقي نمانده است. كه ميتوان به شرح زير نام برد :

باغ و كاخ گلستان، باغ و كاخ صاحب قرانيه، باغ و قصر سلطنت آباد، باغ و عمارت بهارستان (واقع در ميدان بهارستان فعلي)، مدرسه و مسجد سپهسالار، پارك ميرزا علي خان امين الدوله، باغ و عمارت مسعوديه (محل سكونت مسعود ميرزا فرزند ناصرالدين شاه)، باغ و عمارت علي قلي خان مخبرالدوله (ميدان مخبرالدوله فعلي) ، پارك اتابك (محل سکونت ميرزا علي اصغر خان اتابك صدر اعظم و محل فعلي سفارت روسيه )، باغ حسن آباد (از آثار ميرزا حسن خان مستوفي الممالك و ميدان حسن آباد فعلي) ، باغ و عمارت اميريه (متعلق به امير كبير كامران ميرزا فرزند ناصرالدين شاه و محل فعلي خيابان اميريه)، باغ و عمارت منيريه (محل سكونت منير السلطنه مادر كامران ميرزا و محله منيريه فعلي)، باغ فرمانفرما (فرمانيه فعلي)، باغ و عمارت كامران ميرزا (محله كامرانيه فعلي)، بقعه معروف به سر قبر آقا (مدفن سيد زين العابدين امام جمعه داماد ناصرالدين شاه)، ميدان امين السلطان (هنوز هم به همين نام برقرار است )، باغ فردوس (محله كنوني باغ فردوس تجريش كه به وسيله معير الممالك ساخته شد)، بناي شمس العماره ، بازارآهنگرها، مسگرها، بازارچه هاي مروي و نايب السلطنه و محله سنگلچ، خاني آباد، قنات آباد، پاچنار، گود زنبوركخانه و بازار بزرگ.

منبع
http://www.farhangsara.com

 

به مناسبت " روز جهانی زبان مادری "

من هم روز جهانی زبان مادری را خدمت همه ی شما عزیزان تبریک می گویم.

زبان مادری یعنی دوستی , صمیمیت , یعنی ایجاد الفت و همبستگی. زبان مادری می تواند همه ی ما را در مسیر فرهنگ خودی و بومی حرکت دهد. زبان مادری مانند دژی مقاوم در مقابل حملات فرهنگی و نفوذ بیگانگان است. طوری که من برداشت می کنم زبان مادری پایه ای برای زندگی و تعیین راه و روش های ما می تواند باشد. امیدوارم در آینده با تحقیقی که انجام خواهم داد بتوانم گام های موثری در این زمینه بردارم. ضمنا از شروع کنندگان این راه تشکر می کنم.

 

  • سید محمد خوشحال ----۲/۱۲/۸۷

جزاير ايراني خليج فارس

اين جزيره بيضي شكل با مساحت 7 / 89 كيلومتر مربع و با طول 6 / 15 و عرض 7 كيلومتر ، در جنوب غربي بندرعباس و در ميان آب هاي نيلگون خليج فارس واقع شده است. فاصله دريايي اين جزيره تا بندرلنگه پنجاه مايل دريايي است. جزيره كيش از نظر محيط زيست طبيعي، يكي از بكرترين مناطق خليج فارس است. استعدادهاي طبيعي و موقعيت جغرافيايي ويژه آن زمينه بهره‌برداري جهانگردي و تجاري از آن را در حد قابل توجهي فراهم ساخته است. سواحل كم نظير اين جزيره مرجاني، نه تنها در فصول گوناگون سال، بلكه در طول يك روز،‌ در ساعات مختلف جلوه‌هاي بديع و گونه‌گون و بسيار زيبايي از طبيعت را به تماشا مي‌گذارند. سواحل كيش در شرق و شمال شرقي و جنوب از زيباترين سواحل جهان است. در سواحل جنوب غربي آن زيباترين منظره غروب خورشيد را ميتوان ديد. از جمله نقاط ديدني جزيره كيش آكواريوم بزرگ آن است كه در گوشه شرقي جزيره، با معماري زيبا قرار دارد و گونه‌هاي مختلف ماهيان و آبزيان اطراف جزيره در آن به تماشا گذارده شده است.

قريب هفتاد نوع ماهيهاي تزئيني در اين آكواريوم وجود دارد كه از نظر شكل و رنگ پولك ‌ها و زيبايي ظاهري، كم نظير و برخي از آنها نيز بسيار كمياب هستند. علاوه بر اين، مركز پرورش و كشت مرواريد كيش يكي از جذاب ‌ترين ديدني ‌هاي جزيره است. اسكله تفريحي جزيره كيش با امكانات مفيد و مختصر در بخش جنوبي جزيره از ديگر جاذبه‌ هاي كيش است. در اين اسكله سرگرمي‌ هايي از قبيل گردش در روي آب با قايق كف شيشه‌اي كه از بالاي آن مي‌توان عبور گروهي ماهي‌ ها و زيبايي ‌هاي دنياي زير آب را مشاهده كرد، ‌هم‌ چنين امكانات ورزش اسكي روي آب براي علاقه ‌مندان فراهم شده است. تفريح غواصي نيز از جمله تفريحات به يادماندني است كه در آب ‌هاي گرم خليج فارس همراه راهنمايان مجرب امكان‌پذير است.

در كنار اسكله‌ تفريحي، پيست دوچرخه ‌سواري نيز در پيرامون جزيره احداث شده است. در اين مجموعه (اسكله تفريحي) امكان بازديد از هتل بزرگ كيش و ساختمان ساحلي كازينوي سابق وجود دارد. هم‌ چنين در اطراف يكي از كهنسال ‌ترين درختان جزيره، مجموعه‌اي تفريحي و ديدني ايجاد شده كه به مجموعه درخت سبز معروف است و از جمله مراكز زيبا و جذاب جزيره كيش مي‌باشد و مسافران بسياري را به خود جذب مي‌كند. جزيره كيش همچنين معماري خاصي را به نمايش گذاشته است كه براي هر تازه واردي جالب و در خور تحسين است. معماري كيش دو شكل متمايز دارد: يكي معماري سنتي و ديگري معماري مدرن. معماري سنتي جالب توجه است و مصالح آن غالباً از سنگ ‌هاي مرجاني موجود در جزيره تشكيل شده است. معماري جديد و مدرن جزيره نيز تقليدي از معماري بومي و سنتي آن است كه نمونه آن در «صفين» ديده مي‌شود. تنها تفاوتي كه ميان خانه‌‌هاي جديد و قديم وجود دارد، پراكندگي نسبي و تنوع ارتفاع آنها است. علاوه بر آن، معابر عمومي جديد نيز به نسبت وسيع‌ تر از معابر بخش قديمي هستند. وسيله رفت و آمد به كيش، كشتي و هواپيما است كه از طريق پرواز از تهران يا شيراز يا بندر عباس صورت مي‌گيرد. از جمله امكانات موجود در اين جزيره مي‌توان به هتل سه طبقه،‌ هتل كيش، كلبه‌هاي ويلايي، چهاركاخ از مجموعه كاخ‌ها، يك رستوران ساحلي همراه با يك سلسله ويلاهاي خصوصي و توريستي مدرن و غيره اشاره كرد. افزون بر اين، جزيره كيش داراي امكاناتي از قبيل قايق‌راني، شهربازي، بازارها، مراكز عمده خريد و فروش نيز مي‌باشد. جزيره كيش همچنين اولين بندر آزاد تجاري ايران است كه امروزه به طور روزانه هزاران نفر جهت خريد و ديدار از زيبايي های طبيعی اين جزيره به سمت کيش عزيمت می کنند .

جزيره لاوان (همراه عکس) 

اين جزيره از شمال شرقي به بندر مقام، از شرق به جزيره شتور و از جنوب به حوزه‌ هاي نفتي رسالت، رشادت و سلمان محدود مي‌شود. وسعت اين جزيره 76 كيلومتر مربع است و پس از قشم و كيش بزرگ ‌ترين جزيره ايران در آب ‌هاي خليج فارس است. فاصله اين جزيره تا بندر لنگه 91 و تا بندرعباس حدود 198 مايل دريايي است. جزيره لاوان  دور ترين جزيره نسبت به مركز استان هرمزگان است. آب و هواي آن گرم و مرطوب و دماي آن در تابستان به حدود پنجاه درجه سانتي ‌گراد ميرسد و رطوبت هواي آن نيز بسيار زياد است. ذخاير نفتي آب ‌هاي نزديك جزيره لاوان بسيار قابل توجه است. در حال حاضر صنايع جزيره منحصر به تأسيسات نفتي است كه با نام «مجتمع پالايشي لاوان» فعاليت دارد.

يكي ازشگفتي‌هاي اين جزيره وجود كندو هاي عسل در كنار تأسيسات نفتي و مخازن آنها است كه عسل آنها به رنگ سبز تيره است و بوي نفت مي‌دهد، اما طعم آن مشابه عسل‌هاي معمولي است. اهالي جزيره در فصل معيني از سال به صيد مرواريد مي‌پردازند و تنها كالاي صادراتي جزيره،  مرواريد آن است. اين جزيره يك بندرگاه مناسب براي صدور فرآورده‌ هاي نفتي و يك اسكله فلزي جهت حمل و نقل دريايي دارد.

جزيره هندورابي

جزيره هندورابي با 8 / 22 كيلومتر مربع مساحت، در فاصله 325 كيلومتري بندر عباس و 133 كيلومتري بندرلنگه و در حد فاصل بين دو جزيره كيش و لاوان قرار گرفته است. اين جزيره سرزميني هموار و تقريباً بدون عارضه طبيعي است. بلندترين نقطه آن بيست و نه متر و بزرگ‌ترين قطر آن هفت و نيم كيلومتر است. اين جزيره از يك رشته ارتفاعات كوتاه پوشيده است و كرانه‌هاي آن با شيب ملايمي به دريا منتهي مي‌شوند. مجاورت با دريا، اغلب موجب بالا رفتن ميزان باران و رطوبت مي‌شود. با اين حال در تمام كرانه‌هاي خليج فارس، همجواري با دريا، تأثير چنداني بر ميزان بارش اين نواحي ندارد. فعاليت اقتصادي اكثر اهالي در جزيره هندورابي، صيد و غواصي است.  فعاليت ‌هاي صنعتي  يا بهره‌ برداري از معادن و منابع زيرزميني و حتي صنايع دستي در هندورابي وجود ندارد. محيط زيست جزيره به دليل بسته بودن آن محدود است و موجوداتي از قبيل انواع  پرندگان كوچك، پرندگان مهاجري نظير باز و شاهين و انواع كمي از خزندگان و موش صحرايي در آنجا يافت مي‌شود. منابع تأمين آب جزيره بسيار محدود و كم است و آب مصرفي آن از طريق چاه يا آب انبار تأمين مي‌شود. اين جزيره از نظر سياحت و ايرانگردي از زير مجموعه‌هاي كيش است كه با توجه به امكانات و استعداد طبيعي جزيره از نظر آب، خاك، هوا و شرايط خاص تجاري جزيره كيش و هم‌چنين برخورداري از زيبايي‌هاي طبيعي، قادر است بخشي از نيازهاي سياحتي و گردشگري ايرانگردان را تأمين كند.

جزيره شتور

جزيره شتور در فاصله حدود يك و نيم كيلومتري جنوب شرقي جزيره لاوان قرار دارد. طول جزيره 7 / 1 كيلومتر و عرض آن 800 متر است. جزيره شتور غير مسكوني است و هيچ‌گونه فعاليتي در آن ديده نمي‌شود. اين جزيره از با ارزش ‌ترين و مهم ‌ترين پناهگاه‌ هاي حيات وحش (پرندگان،‌ لاك‌پشت ‌هاي دريايي، ماهي‌ ها و دلفين ‌ها) در خليج فارس است و جزء مناطق حفاظت شده كشور مي‌باشد.

جزيره ابوموسي (همراه عکس)

جنوبي ‌ترين جزيره ايراني آبهاي خليج ‌فارس، جزيره ابوموسي است. اين جزيره در 222 كيلومتري بندرعباس و هم‌ چنين در 75 كيلومتري بندر لنگه واقع شده است. جزيره ابوموسي يكي از چهارده جزيره استان هرمزگان است كه بيشترين فاصله از سواحل ايراني خليج فارس را دارد و طول و عرض آن درحدود 5 / 4 كيلومتر است. شهر ابوموسي مركز جزيره ابوموسي مي‌باشد. ارتفاع آن از سطح دريا 46 متر و مساحت آن دو و دو دهم كيلومتر مربع است.

جزيره ابوموسي نزديك ‌ترين پهنه خشكي از خاك ايران به خط استوا است كه‌ آب و هواي مرطوب و گرم‌تري دارد. اين جزيره فاقد آب و اراضي مناسب كشاورزي است؛ ولي كشت و زرع محدودي در آن صورت مي‌گيرد و بيشتر مردم بومي محل به صيد  ماهي اشتغال دارند.

اين جزيره يكي از مراكز صدور نفت خام كشور است كه با ظرفيتي قابل توجه فعاليت مي‌كند. وسعت شهرستان ابوموسي 8 / 68 كيلومتر مربع است كه مشتمل بر جزاير ابوموسي (با 12 كيلومتر مربع)، جزيره تنب‌ بزرگ (با 3/10 كيلومتر مربع) تنب كوچك (با 5/1 كيلومتر مربع)، سيري (با 3/17 دهم) كيلومتر مربع، فرور بزرگ (با 2/26كيلومتر مربع) و فرور كوچك (با 5/1 كيلومتر مربع) مي‌باشد.

جزيره تـنب بزرگ (همراه عکس)

اين جزيره در فاصله چهارده مايل دريايي از جنوب غربي جزيره قشم، در فاصله نود و هفت مايل دريايي از بندرعباس و در فاصله بيست و هفت مايل دريايي از شمال شرقي ابوموسي واقع شده است. طول و عرض آن سه و هفتاد و پنج دهم در سه و نه دهم كيلومتر و مساحت آن ده و سه دهم كيلومتر مربع مي‌باشد. مرتفع ‌ترين نقطه جزيره تنب پنجاه و سه متر از سطح دريا ارتفاع دارد در قسمت‌هاي جنوب غربي اين جزيره و در نزديكي سواحل آن، خانه ‌هاي مسكوني از راه چندين خيابان و جاده به هم پيوسته‌اند. اين جزيره داراي موج ‌شكن و لنگرگاه است. مردم بومي اين جزيره از صيد ماهي و مرواريد امرار معاش مي‌كنند. در اين جزيره معدن خاك سرخ نيز وجود دارد.

 

جزيره تـنب ‌كوچك (همراه عکس)

اين جزيره مثلث شكل در شش مايلي غرب جزيره تنب بزرگ قرار دارد. فاصله آن تا مركز استان،‌ از طريق دريا، حدود صدو پنج مايل دريايي مي‌باشد. بزرگ‌ترين قطر جزيره يك و نه دهم كيلومتر و مساحت آن حدود دو كيلومتر مربع است. اين جزيره غيرمسكوني است و مرتفع ‌ترين نقطه آن از سطح دريا، بيست و يك متر ارتفاع دارد.

 

جزيره سيري (همراه عکس) 

اين جزيره در قلب آب‌هاي خليج فارس قرار دارد. فاصله آن تا مركز شهرستان ابوموسي كه در قسمت شرقي جزيره سيري واقع شده، درحدود بيست و هفت كيلومتر است همچنين فاصله دريايي آن تا مركز استان، در حدود 152 مايل دريايي است. وسعت جزيره سيري 3/17 كيلومتر مربع مي‌باشد. اين جزيره فاقد پستي و بلندي بوده و نسبتاً مسطح است. مرتفع ‌ترين نقطه آن بيست و چهار متر از سطح دريا ارتفاع دارد و بزرگ ‌ترين ابعاد طولي و عرضي جزيره شش و يک و چهار و شش دهم كيلومتر است. در قسمت ‌هاي شمالي و نزديك سواحل جزيره، مناطق مسكوني همراه با ساير تأسيسات جاي گرفته‌اند. اهالي بومي جزيره از طريق ماهيگيري و صيد ميگو و كشاورزي محدود، زندگي و امرار معاش مي‌كنند و همچنين عده‌اي ازمردم جزيره در تأسيسات نفتي كار مي‌كنند. در اين جزيره تعداد قابل توجهي نخل خرما بطور پراكنده وجود دارد كه محصول آن فقط مصرف محلي دارد. اين منطقه پوشش گياهي فقيري دارد. در اين جزيره معدن خاك سرخ نيز موجود است.

 

جزيره فرور بزرگ (همراه عکس)

يكي ديگر از جزاير قلمرو استان هرمزگان، جزيره فرور بزرگ است كه در فاصله سي و شش مايلي شهر ابوموسي و در فاصله حدود صد و چهل و يك مايلي از بندرعباس قرار دارد. بزرگ ‌ترين ابعاد طولي و عرضي جزيره هفت و نيم و چهار و نيم كيلومتر مي‌باشد. فاصله آن تا نزديك‌ ترين نقطه سواحل ايران در حدود بيست كيلومتر و مساحت آن بيست‌ و ‌شش و دو دهم كيلومتر مربع و ارتفاع بلندترين نقطه ‌آن از سطح دريا صد و چهل و پنج متر است. سطح جزيره از تپه ماهورهاي كوچك تشكيل شده است. اين جزيره بر روي يكي از كمربندهاي زلزله‌ خيز جهان قرار دارد. رنگ‌ آب در نزديكي جزيره سياه است. جزيره شيب‌هاي تند و پرتگاه‌هايي دارد كه گاهي ارتفاع آنها از ده متر بيشتر است. بقاياي ساختمان‌هاي مخروبه و اراضي كشاورزي باير و چاه هاي آب نشانه مسكوني بودن جزيره در زمان‌هاي گذشته است؛ ولي در حال حاضر، جزيره غيرمسكوني است و تنها تعدادي مأمور دولتي در آن حضور دارند. در آب‌هاي اين جزيره ماهي فراوان وجود دارد و به همين خاطر صيادان در اطراف آن فعاليت زيادي دارند. از كانسارهاي مهمي كه در اين جزيره وجود دارد،‌ معدن آهن است است كه از يك لايه رسوبي تشكيل شده و ذخيره آن حدود پانصدهزار تن برآورد شده است. در اين جزيره يك چراغ دريايي نيز وجود دارد.

 

جزيره فرور بزرگ يكي از كانون‌هاي زيست حيات وحش است و تعداد بي‌شماري از پرندگان از قبيل: عقاب ماهيگير، طوطي، چك‌چك، قمري خانگي، چكاوك كاكلي، پرستو، بلبل خرما، چاخ لق، هدهد، دم جنبانك زرد، دو سرخ معمولي، چك‌چك سرسياه، زنبور خور معمولي، ياكريم و ... همچنين پستانداراني از قبيل جير و جانوراني همچون يك نوع خارپشت، مارمولك، مار  جعفري و عقرب در آن زندگي مي‌كنند.

 

جزيره فرور كوچك (همراه عکس)

اين جزيره در قسمت شمال غربي جزيره ابوموسي واقع شده است و حدود سي و شش مايل دريايي تا شهر ابوموسي و صد و چهل و نه مايل دريايي تا بندرعباس فاصله دارد. مساحت اين جزيره يك و نيم كيلومتر مربع و بلندي مرتفع ‌ترين نقطه آن از سطح دريا سي و شش متر است. بزرگ ‌ترين ابعاد طولي و عرضي جزيره، يك‌ و چهار دهم و يك ‌و يك دهم كيلومتر مي‌باشد. جزيره فرور كوچك و سواحل آن، به علت موقعيت اقليمي و استقرار در مسير مهاجرت پرندگان دريايي، زيستگاه گونه‌هاي متنوع پرندگان مهاجر و بومي است. اين جزيره غير مسكوني مي‌باشد.



دوره بک ماهه آزمایشی

تاريخچه تکامل پرچم ايران

 realflagfinal2.jpg (27278 bytes)

پرچم ايران قبل از سال 1357

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران بعد از اسلام
افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير
پرچم در دوران صفويان
پرچم در عهد نادرشاه افشار
دوره قاجارها پرچم چهارگوشه
اميرکبير و پرچم ايران
انقلاب مشروطيت و پرچم ايران
پرچم بعد از انقلاب


پيشينه

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.

فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.

محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند.

به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند ".

با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد.


نخستين تصوير بر روي پرچم ايران

در سال 355 خورشيدي ( 976 ميلادي ) که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال (1979 ميلادي).

افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد.

پرچم در دوران صفويان

در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.

پرچم در عهد نادرشاه افشار

نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه

در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.

اميرکبير و پرچم ايران

ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.

انقلاب مشروطيت و پرچم ايران

با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضس باشد.

پرچم بعد از انقلاب
در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط آن قرار دارد.

iriflag.jpg (6502 bytes)


پرچم ايران بعد از سال 1357

 

نشان ملی ایران زمین - شیر و خورشید جاودان

مطالب این قسمت برگفته شده از کتاب "تاریخچه شیر و خورشید" نوشته زنده یاد احمد کسروی است.

تاريخچه تکامل پرچم ايران

تا آنجا که ما میدانیم تا کنون کسی از ایرانیان یا از ایران شناسان اروپا و آمریکا دربارۀ شیر و خورشید و چگونگی پیدایش آن و اینکه از کی و چگونه نشان رسمی دولت ایران شده، تحقیقی از روی دلیل و گواه ننموده است. من از هشت سال پیش توجه بدین موضوع داشته و از یکسوی در کتابها بجستجو پرداخته و از سوی دیگر بگردآوردن سکه های کهنه که در این باره از ابزارهای کار است کوشیده ام و بیاری خدا به نتیجه های سودمندی رسیده ام که اینک برای آگاهی همه بر این صفحه ها مینگارم. شیر و خورشید را ما از کودکی دیده و هر روز چندبار تماشا میکنیم و از اینرو شگفتی آن از دیده ما برخاسته. لیکن هرگاه بیگانه هوشمندی ناگهان آنرا دیده و آگاهی یابد که نشان رسمی دولت ماست در شگفت فرو می رود. آن کدام شیر است که دم برانگیخته و شمشیر بدست گرفته، خورشید را بر پشت میکشد؟ آیا این شکل همچون شکلهای متولوجی یونان در نتیجه افسانه کهنه ای پیدا شده؟ یا فرزانه ای آنرا بنام رمز و برای اشاره بپاره اندرزهای اجتماعی پدید آورده؟ یا چه مایه و بنیاد دیگری برای پیدایش خود دارد؟ اینها پرسشهایی است که هر بیگانه هوشمند از دیدن شیر و خورشید ما از اندیشه خود گذارنیده و هرگاه بر یکتن ایرانی برخورد، از او نیز می پرسد. اما او چه داند که حقیقت کار بر خود ایرانیان هم پوشیده است.این عادت همه جا در مردم هست که چون پی به حقیقت چیزی نبردند، دست بدامن افسانه و پندار میزنند. در پیش ایرانیان از اینگونه موضوعها فراوان است که چون راه بحقیقت آنها نیافته اند، برای هرکدام افسانه ای ساخته اند. درباره شیر و خورشید هم این سخن بر سر زبانهاست که شیر نشان ارمنیان و خورشید نشان ایرانیان بوده، و شاه عباس کبیر (صفوی) استقلال ارمنستان را برانداخته و بیادگار این فیروزی خورشید را بر پشت شیر نشانده و این نقش را پدید آورده است.نزد هر کسی که سخن از شیر و خورشید گوئیم، چه دانا و چه کانا، چه مسلمان و چه ارمنی، بیدرنگ این افسانه را میسراید. بلکه برخی ارمنیان بدروغ نسبت این سخن را بکتابهای تاریخ ارمنستان میدهند. با آنکه این سخن از هیچروی با تاریخ سازش ندارد و چندین خرده بر آن میتوان گرفت، که نخست، آنکه نشان ایران بودن خورشید پاک بی دلیل است. و شیر هم اگر چه در ارمنستان معروف بوده و برخی پادشاهان بویژه چند تن از حکمرانان روبنیانان فراوان او را بکار میبرده اند، با اینهمه چنانکه خواهیم دید نشان خاص ارمنستان نبوده است. دوم آنکه پیدایش شیر و خورشید بی شک قرنها پیش از صفویان بوده و ما چنانکه خواهیم دید، سکه هایی در دست داریم که چندین صد سال پیش از شاه عباس کبیر زده شده. سوم، برافتادن استقلال ارمنستان بدست ایرانیان از داستانهای دوره پیش از اسلام ایران و از کارهای پادشاهان ساسانی است. و استقلالی هم که ارمنیان پس از پیدایش اسلام در بخشی از ارمنستان پیدا کرده و پادشاهان باکراتونی دویست سال کمابیش فرمانروا بودند، در قرن پنجم هجری با دست رومیان برافتاده و پادشاهی که سپس روبنیانان در بیرون ارمنستان در کیلیکیا بنیاد نهاده بودند و سیصد سال برپا بود، این پادشاهی نیز در قرن هشتم، بکوشش مصریان از میان رفته بود، پس کدام استقلال ارمنیان را شاه عباس برانداخته؟


شیر تنها و خورشید تنها

یکی از عادتهای دیرینه آدمیان است که در کارهای خود از شکلهای جانواران و دیگر آفریدها استفاده می جویند. چنانکه اینهمه الفبای گوناگون ریشه هرکدام از آنها شکلهای جانوران و دیگر چیزها بوده که آدمیان دیرین برای فهمانیدن اندیشه های خود بکار می برده اند. از جمله از روی دلیل هایی که خواهیم شمرد در ایران و دیگر سرزمینها از قرنهای بسیار باستان، پادشاهان و فرمانروایان شکلهای جانوران و ستارهای آسمانی، بویژه دو شکل شیر و خورشید را بر درفشها (پرچمها) و سکه ها و دیگر ابزارهای شاهی می نگاشته اند.خورشید درخشان ترین جرم آسمانی و پادشاه ستارگان است. و میدانیم که نزد مردمان باستان جایگاه بس بلندی داشته که گاهی به پرستشش نیز برمیخاسته اند. شیر هم دلیرترین همه درندگان و پیش مردم بسنگینی و پابرجایی، بلکه بمردانگی نیز موصوف است، که خود بهترین نمونه پهلوانی و برای نقش بر درفشها و سپرها و دیگر ابزارهای جنگ شایانترین شکل می باشد.در ارجمندی شیر پیش مردمان این بس که نام او را در هر زبان و هر سرزمین، بکودکان میدهند و ما پادشاهان بسیاری بنام لئو، یا اسد، یا شیر، یا ارسلان در تاریخ داریم. و از برخی از ایشان دلیل در دست هست که بشکل شیر علاقه داشته و برواج و شهرت آن می کوشیده اند.از جمله خاندان روبنیان که گفتیم در کیلیکیا برای ارمنیان بنیاد پادشاهی نهاده بودند، و شش تن از ایشان نام لوون (که شکل ارمنی لئو است) داشته اند و از برخی از ایشان دلیلها هست که به مناسبت نام خویش علاقه به نقش شیر داشته اند. و چون از نشان ارمنستان نیز سخن بمیان آورده ایم و باید تحقیق نماییم که آیا شیر نشان آن سرزمین بوده یا نه؟
از لوون اول و لوون دوم سکه هایی فراوان در دست است که همگی با نقش شیر است، و سکه بی این نقش از این دو پادشاه بسیار اندک است. ولی از دیگر پادشاهان آن خاندان که نام لوون نداشه اند سکه با نقش شیر بسیار کم و بی این نقش بسیار فراوان است. در زمان لوون دوم که با سلطان صلاح الدین ایوبی همزمان بود، فردریک بارباروسا، امپراتور آلمان بهمدستی پادشاه انگلستان و پادشاه فرانسه، هر کدام با سپاهی انبوه و دسته هایی از ترسایان داوطلب جهاد از اروپا، آهنگ شام و فلسطین کردند که آن شهرها را از چنگ صلاح الدین بیرون آرند. این لشکر کشی در تاریخ بنام سومین لشکر کشی چلیپائیان معروف و از حادثه های مهم تاریخ اسلام و آسیاست و به مناسبت گفتگو از شیر، این نکته را در اینجا یاد می نماییم که ریچارد پادشاه انگلستان در نتیجه مردانگی ها و دلاوریها که در این جنگها از خویشتن آشکار ساخت، پیش ترسایان به "شیر دل" معروف گردید.لوون بعلت همکیشی با ترسایان و نزدیکی سرزمینش بشام و فلسطین، یاری و همراهی از آن مردم دریغ نداشت و بپاداش این نیکیها ی او فردریک وعده داد که چون به اروپا باز گردد، تاجی برای او گسیل دارد. ولی چون فردریک در راه بازگشت زندگی را بدرود گفت، پسر و جانشین او به انجام وعده پدر به همدستی پاپ روم تاجی و درفشی برای لوون آماده ساخته و بدست فرستادگان خود نزد او فرستادند. آنها بر درفش به مناسبت نام لوون، صورت شیری را نگارده بودند. درفش شاهی که از پیش روی لوون کی کشیدند و تا آن هنگام با نقش عقاب بود، از این پس با نقش شیر گردید.

لوون ششم آخرین پادشاه ارمنی کیلیکیا که بدست سپاه مصر گرفتار شده و مدتها با زن و دختر خود در مصر در بند و زندان میزیست و پس از رهایی به پایمردی پادشاه اسپانیا از آنجا به اروپا رفته و آخرین سالهای خویش را در پاریس بود و در سال 1493 میلادی در آن شهر بدرود زندگی گفته و در کلیسای "سن دنیس" بخاک رفت.از این داستانها دو مطلب بدست می آید: نخست آنکه شکل شیر نزد ارمنیان کیلیکیا هم بر سکه ها و هم بر درفشها معروف بوده. و دوم آنکه بیشتر بدست پادشاهان لوون نام بوده که این شکل در آنجا شهرت و رواج یافته است. شاید این عقیده ایرانیان که شیر را میگویند نشان ارمنستان بوده از اینجا برخاسته، ولی چنانکه گفتیم این عقیده نادرست است. زیرا نخست آنکه لیلیکیا بیرون ارمنستان بوده و در خود ارمنستان که در زمان پادشاهان باکراتونی استقلال داشت، شکل شیر بسیار کم بکار میرفته و چندان معروف نبوده است.دوم آنکه در کیلیکیا نیز چنانکه گفتیم پادشاهانی که نام لوون نداشته اند شکل شیر را گاه گاهی بکار برده و نقشهای دیگر نیز فراوان بکار می برده اند. سوم آنکه چه در زمان این پادشاهان کیلیکیا و چه پیش یا پس از زمان ایشان شکل شیر را در ایران و دیگر سرزمینها نیز فراوان بکار می برده اند و هیچگونه عنوان اختصاصی به ارمنیان در میان نبوده است.در ایران، چه پیش از پیدایش اسلام و چه پس از پیدایش آن، نقش شیر آنقدر معروف بوده که هم بر روی درفشها و سکه ها و خرگاه ها و دیگر ابزارهای شاهی می نگاشته اند و هم آنکه پیکر آنرا بر روی دیوارها یا بر سر دروازه ها از سنگ می تراشیده اند.

نخستین دلیل این موضوع یکی سنگ شیر همدان است که از شاهکارهای فن سنگتراشی باستان، که بر اثر مرور زمان تاریخ آن از میان رفته است. دیگری پیکر شیر و گاو است که در چندین جا بر روی دیوارها کوشک هخامنشیان در استخر نگاشته شده. بدینسان که شیر چنگان بر کمر گاو فرو برده و بدریدن آن پرداخته است. دومین دلیل، سکه های فراوانی است که از پادشاهان ایران از مغولان و صفویان و دیگران با نقش شیر در دست هست. نگارنده دانه هایی را از این سکه ها در تصرف دارم. سومین دلیل یادهایی است که شاعران پارسی در قصیده ها و مثنویهای خود از درفشها و نقشهای گوناگون آنها نموده و چه بسا که نام شیر را برده اند. بلکه می توان گفت که در زبان شاعران پارسی "شیر علم" یکی از ضرب المثلهای معروف بوده.

این بیت از مولانا است:


ما همه شیریم شیران علم        

حمله مان از باد باشد دمبدم


کمتر کسی از دانا و کانا است که از بر نداند و در گفتگوهای خود مثل وار بر زبان نراند. ازرقی از شاعران زمان سلجوقیان می گوید:


بدان گهی که چو دریا بلان آهن پوش           

برون شوند خروشان همال پیش همال

پلنگ و شیر بجنبند بر هلال علم                    

تن از نسیج یمانی و جان ز باد شمال
 

جمال الدین عبدالرزاق می گوید:


ز هیبت تو دل شیر آسمان همه وقت               

چنانکه شیر علم روز باد در خفقان


هرگاه کسی در این باره بجستجو پرداخته و بگردآوردن شعرها که شاعران پارسی زبان درباره درفش و شیر آن سروده اند کوشش نماید، شاید بیست صفحه بیشتر را پر سازد. استاد سخن، استاد ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه در بسیار جاها یاد درفش می نماید و در دو جا درفشهای گوناگون سرداران ایران را یکایک می ستاید. نخستین جا در داستان رستم و سهراب است که هجیر در پاسخ پرسشهای سهراب از یکایک سرداران ایران نام برده و درفش هر کدام را جداگانه می ستاید.


یکی زرد خورشید پیکر درفش               

سرش ماه زرین غلافش بنفش


زده پیش او پیل پیکر درفش                       

بنزدش سواران زرینه کفش


یکی شیر پیکر درفش بنفش                     

درخشان گهر در میان درفش

درفشش ببین آژدها پیکر است            

بر آن نیزه بر شیر زرین سر است


دومین جا در داستان شمردن کیخسرو پهلوانان را، شعرهایی درباره درفشها دارد که برخی چون تکرار همان ستایشهاست که در شعرهای بالا ستوده از یاد آنها چشم می پوشیم و برخی دیگر را که تکرار نیست در پایین می نگاریم:


یکی ماه پیکر درفش از برش

بابر اندر آورده تا به ابلق سرش

درفشی برآورده پیکر پلنگ 

همی از درفشش بیازید جنگ


فردوسی شاهنامه را از روی نامه های باستان که از زمان ساسانیان بیادگار مانده بوده، سروده و این یقین است که این ستایشهای درفشها نیز از آن نامه های باستان است. پس نتیجه این است که در زمان ساسانیان و پیش از آنان در ایران درفشهای گوناگون از زرد و سرخ و بنفش و سیاه بکار برده و بر پرچم های دیبای آنها شکلهای گوناگون از خورشید، ماه، شیر، پلنگ، گرگ، گراز، پیل، اژدها، آهو و مرغ همای نگاشته و بر نوک آنها پیکرهایی از ماه و از شیر، از سیمین و از زرین نصب می نموده اند.

درباره آفتاب گذشته از این بیتهای نظامی و شعرهای فردوسی دلیل دیگری در دست نیست. جز اینکه سکه ای هم با نقش مزبور در تصرف نگارنده است که دانسته نیست که از چه زمان و از کدام پادشاه است. بهرحال در خور شک نیست که هم بر درفشها و هم بر سکه ها آنرا می نگاشته اند. بویژه در زمانهای پیش از اسلام که فراوان بکار میرفته، ولی از پیدایش اسلام، گویا بعلت اینکه آتش پرستی و خورشید پرستی از کیش زردشتیان مشهور بوده (حقیقت این است که آتش در نزد زرتشتیان مقدس است، اما پرستیده نمی شود - فرهنگسرا) فرمانروایان اسلام از بیم تهمت از بکار بردن خورشید اندیشه داشته اند و از اینجاست که در این زمانها این نقش کمتر بوده است.  شیر اکنون هم بر درفشهای برخی دولت ها از جمله آنها دولت انگلیس و بلژیک است بکار میرود. خورشید هم نشان آرژانتین از دولت های آمریکای جنوبی است.


شیر و خورشید چگونه بهم پیوسته اند

یک سند تاریخی داستان پیدایش شیر و خورشید و زمان و تاریخ آنرا برای ما آشکار می سازد. این سند نوشته ابن عبری تاریخ نگار، و دانشمند معروف است که در کتاب "مختصر تاریخ الدول" و درخور همه گونه شگفت است که چنین سندی از چشمها پنهان مانده و کسی تاکنون به حل معمای شیر و خورشید برنخواسته و میدان برای آنگونه افسانه ها و پندارها باز شده است.خاندان سلجوقیان که در بخشی از آسیای کوچک فرمانروا بودند مشهور است. ابن عبری درباره غیاث الدین کیخسرو، پسر علاالدین کیکاوس که از پادشاهان آن خاندان و دومین کیخسرو از ایشان است و در سال 634 هجری بجای پدر خود به پادشاهی یافته بود، میی نویسد که او دختر پادشاه گرجستان را بزنی گرفت. در آنزمان زیبایی زنان گرجستان بویژه زیبایی شاهزادگان گرجی در سراسر شرق و غرب شهرت یافته و بسیاری از فرمانروایان دور و نزدیک از مسلمان و ترسا زن از آن خاندان می گرفتند در این باره داستانهایی در تاریخ است که فرصت یاد کردن نداریم.

ابن عبری می گوید، کیخسرو شیدای رخسار دلارای شاهزاده خانم گرجی گردیده، دل و دین و تاب و توان از دست داد و بفرمان عشق می خواست روی درهم و دینار را با نقش آن رخسار دلارا بیاراید. نزدیکان کیخسرو بپاس اسلام رأی بدین کار نمی دادند، ولی چون او پافشاری داشت، چنین تدبیر اندیشیدند که صورت شیری نگاشته و روی همچون خورشید آن شاهزاده گرجی را همچون خورشیدی بر فراز آن بنگارند که هم دلخواه کیخسرو انجام گرفته و هم مردم پی به حقیقت کار نبرده و چنین پندارند که مقصود نقش صورت طالع پادشاه است.

مقصود ابن عبری نکوهش کیخسرو است که چرا بدانسان زبون عشق زنی بوده. بر ابن عبری باید بخشود، زیرا او از زیر چرخشت استخوانهای عشق در نیامده بود و از اندیشه خام و دل بیدرد بهتر از این چه تراود؟ بلکه باید خورسند بود که او بدین نکوهش برخاسته که ما از سخنانش بدینسان سود برداشته و دشوار تاریخی خود را آسان می سازیم. و چون او در آغاز جوانیش زمان کیخسرو را دریافته و زادگاهش نیز ملطیه یکی از شهرهای آسیای کوچک بوده، از اینرو در تاریخ سلجوقیان روم، بویژه در سرگذشت و داستان کیخسرو و جانشینانش بینا و آگاه بوده. و آنگاه که او یکی از مؤلفان دانشمند است که پیرامون گزافه نمی گردد و از اینجا سخن او بسی استوار و از نظر تاریخ ایران در خور ارزش بسیار است.

گذشته از آنکه دانه های بسیاری از آن سکه کیخسرو با نقش شیر و چهره خورشیدوار شاهزاده خانم گرجی در دست است که از جمله دانه ای در تصرف نگارنده است. خود این سکه بر استواری گفته ابن عبری بهترین دلیل است. زیرا کسانیکه در فن سکه شناسی دست دارند می دانند که پیش از این سکه های کیخسرو هرگز سکه ای با نقش شیر و خورشید دیده نشده و این سکه ها نخستین سکه با نقش مزبور می باشد و چون از هر حیث با نوشته ابن عبری درست می آید از اینجا استواری آن نوشته هویداست.

باید گفت شیر و خورشید چون پدید آورده عشق است، چه بهتر از اینکه بهره ایران سرزمین شاعران گردیده. زیرا نقش مزبور شعر و داستانش هم شعر است. انوشه روان شاهزاده گرجی که زیبایی رخسار او چنین نقش شگفتی پدید آورده و به ایران سرزمین ویس و رامین (افسانه ویس و رامین از زبان پارسی به زبان گرجی ترجمه یافته و پیش گرجیان بسیار معروف می باشد) ارمغان ساخته. ایران که بر همه سرزمینهای پیرامون خود عنوان استادی و آموزگاری دارد و سالیان دراز گرجستان زیبا یکی از جگر گوشه هایش بوده، نشان با این بنیاد تاریخی از هر حیث برتری دارد برآن نشانها که دولت های دیگر دارند و هرگز بنیادی برای آنها در تاریخ نتوان یافت.

شیر و خورشید چگونه شهرت یافته و از کی نشان رسمی ایران شده؟

پر روشن است که در این باره ما باید چگونگی شیر و خورشید را زمان بزمان و قرن بقرن از دیده بگذرانیم. ولی افسوس که پس از سکه های کیخسرو تا زمان پادشاهان صفوی که سیصد سال کمابیش فاصله است، ما آگاهی درستی از چگونگی شیر و خورشید نداریم. بدین تفصیل که پس از کیخسرو از چند تن جانشینان او که تا آخر قرن هفتم زیر دست مغولان فرمانروایی داشتند، نگارنده هرگز سکه ندیده ام، با آنکه یقین دارم که سکه داشته اند. از مغولان و قره قوینلویان و آق قوینلویان و سربداران و تیموریان و دیگران نیز که از زمان کیخسرو تا پیدایش صفویان در ایران و این پیرامونها پادشاهی داشته اند هر چه سکه من دیده ام همه با خط و نوشته بوده و هرگز سکه ای با نقش جانور یا آدمی از این پادشاهان ندیده ام. (مگر یکدانه سکه مسی که سپس یاد آن خواهیم کرد).

لیکن چون در زمان صفویان شیر و خورشید یکی از نقشهای معروف بوده و فراوان آنرا بکار می برده اند، از اینجا بدو جهت پیداست که نقش مزبور پیش صفویان نیز معمول بوده است. اول آنکه اگر شیر و خورشید پس از کیخسرو از میان برخاسته بود و پادشاهانی که میانه او و صفویان بوده اند هیچکدام آنرا بکار نمی برد، پادشاهان صفوی از کجا پی به نقش مزبور برده و در سکه های خود می نگاردند. چه این گمان بسیار دور است که بگوییم آنرا از روی سکه های کهنه کیخسرو برداشته بودند. زیرا گردآوری سکه های کهنه که امروز در میان ماست، در آنزمان نبوده است.

دوم آنکه در سکه های کیخسرو چنانکه دیدیم، خورشید دایره درست و از پشت شیر جداست، ولی در سکه های صفویان همچون سکه های امروزی (این نوشتار مربوط است بزمانی که زنده یاد کسروی حیات داشت. ایشان در سال 1324 در کاخ دادگستری ترور شد) ما خورشید نیم دایره و چسبیده به پشت شیر است. این تفاوت دلیل است که شیر و خورشید را صفویان یکسره از روی سکه های کیخسرو برنداشته اند و واسطه های بسیار در میان بوده. چه برای نیم دایره شده خورشید و چسبیدن آن به پشت شیر جهتی جز این نتوان پنداشت که در نتیجه شتابکاری و سهل انگاری نقاشان بتدریج و کم کم بدین حال رسیده است.

گذشته از اینها یکدانه سکه مسی در تصرف نگارنده است که بر یکروی آن نقش شیر و خورشید است و خطی بر فراز آن بوده که زنگ گرفته و از میان رفته و از اینرو نتوان دانست که سکه کدام زمان و کدام پادشاه است. ولی چون از یکسوی در اینجا نیز خورشید نیم دایره و چسبیده به پشت شیر است و از اینجا پیداست که از سکه های کیخسرو نمی باشد، و از سوی دیگر از عبارت "لا اله لا الله محمد رسول الله" که بر روی دیگر سکه است و نامی از "علی" و دیگر امامان برده نشده، و همچنین از طرز خط که کوفی است، پیداست که از سکه های صفویان و خاندانهای پس از ایشان هم نیست، نتیجه اینست که سکه مزبور از پادشاهی است که میانه زمان کیخسرو و دوره صفویان فرمانروایی داشته و نقش شیر و خورشید در آنزمان نیز بکار برده می شده است.

باری چنانکه گفتیم در زمان صفویان شیر و خورشید بسیار معروف بوده است، و از زمان ایشان است که این نقش در ایران شهرت و رواج یافته، ولی باید دانست که در زمان شاه اسماعیل هرگز این نقش بکار نرفته. زیرا گذشته از آنکه هرگز سکه ای از آن پادشاه با نقش شیر و خورشید دیده نشده، قاسمی گنابدی که در زمان او میزیسته و جنگها و کارهای او را بنظم سروده در بسیاری از جاها درفشهای او را می ستاید، چنانکه می گوید:

علمهای سبزش ستون سپهر              

مه رایت آینه ماه و مهر

از  اینگونه شعرها بسیار دارد، ولی در هیچ جا نامی از شیر یا شیر و خورشید نمی برد و هویداست که در آنزمان این نقش بکار نمیرفته است.  شاه طهماسب پسر شاه اسماعیل توجه به نقش شیر و خورشید داشته. ولی چنانکه گفتیم این پادشاه می پنداشته که شیر و خورشید صورت طالع پادشاهی است، و چون طالع خود او برج حمل (بره) بوده، از اینرو در سکه های مسی که فلوس می نامیدند، خورشید را بر پشت بره نشانیده است. نگارنده دو سکه از این "بره و خورشید" را دارم که در پشت یکی نام شاه طهماسب آشکار نوشته شده. از اینجا می توان انگاشت که جهت بکار نبردن شاه اسماعیل شیر و خورشید را نیز این پندار بوده. زیرا او برج عقرب بوده و نمی خواسته خورشید را بر پشت کژدم بنشاند. راستی هم اگر می نشاند شکل بسیار نا زیبایی درست می شد. شاه عباس هر چه فلوس با نقش خورشید دارد، در همگی خورشید با شیر است، با آنکه طالع آن پادشاه برج سنبله بوده است و نتوان گفت که چون خورشید با سنبله درست نمی آمده بجای سنبله همسایه آسمانی او شیر را بکار کشیده اند، زیرا سنبله صورت زنی است که خوشه ای بدست گرفته و نقش خورشید با او هیچگونه مانعی نداشته است و می توانستند خورشید را بر روی سینه او بنگارند. باید گفت تا زمان شاه عباس آن پندار از میان برخاسته و حقیقت داستان شیر و خورشید بدست آمده بود. یا اینکه شاه مزبور براهنمایی ستاره شناسان آن ارتباط علمی خورشید و شیر را که گفتیم در فن ستاره شناسی کهنه معروفست در اندیشه داشته که بر خلاف شیوه گذشتگان خود خورشید را با سنبله نقش ننموده است.

نقش شیر و خورشید بر فلوس های زمان شاه عباس بسیار فراوان است و شاید از اینجا نسبت پیدایش شیر و خورشید را بشاه مزبور میدهند که او باعث شهرت و رواج آن گردیده است. پس از شاه عباس هم تا آخر صفویان شیر و خورشید در سکه ها معمول و معروف بوده و فلوسهایی با نقش مزبور از هر کدام از جانشینان او در دست است، و در برخی از شعرهای آنزمان نیز یاد این فلوسها و شیرها شده است. ملا نویدی شیرازی که در زمان شاه سلیمان صفوی در سپاهان میزیسته این دو بیت شعر را سروده است:

ای آنکه حدیث عقل را تفسیری              

بیهوده ز بی زری چرا دلگیری

آوردن زر بدست آسان نبود              

خوابیده بروی هر فلوسی شیری

باید گفت مقصود از شیر در این ابیات شیر با خورشید است نه شیر تنها. چه دیدیم که شیر تنها در آنزمان بر سکه ها کمتر نقش می شده، بویژه در سپاهان که معمول نبوده است.

از این فلوسها پیداست که در آنزمان شیر و خورشید شکل ثابتی نداشته و در هر شهری به شکل دیگری آنرا می نگاشته اند. چنانکه شیر گاهی رویش از اینسو و گاهی از آنسوی، و گاهی دمش برانگیخته و گاهی فروآویخته است. خورشید را هم در برخی بزرگ و در برخی کوچک نگاشته اند. از زمان صفویان دلیلی هم درباره درفشها در دست است. بدین تفصیل که محمدرضا بیک نامی که در زمان شاه سلطان حسین حاکم ایروان بوده است در سال 1715 میلادی بفرستادگی از آن پادشاه بدربار لویی چهاردهم پادشاه فرانسه رفته و مدتی در آنجا باشکوه بسیار میزیسته است. در بیست و چند سال پیش یکی از مؤلفان فرانسه بنام موریس هربرت کتابی درباره این سفر محمدرضا بیک و همراهانش و داستان ایشان در پاریس بعنوان "فرستاده ایران به دربار لویی چهاردهم" تألیف و آنرا در سال 1907 میلادی به چاپ رسانیده است. در این کتاب تصویرهایی نیز از محمدرضابیک و همراهانش در هنگام گذار از کوچه های پاریس چاپ شده است که بگفته مؤلف از روی تصویرهایی برداشته شده که در همان زمان سفر محمدرضابیک درست کرده بودند. در برخی از این تصویرها درفش ایران بر فراز سر محمدرضابیک پرچم گشاده و بر روی پرده آن شکل شیری است با خورشیدی در فراز آن. لیکن در اینجا نیز همچون شیر و خورشیدهای زمان کیخسرو، خورشید از پشت شیر جدا و دایره درست است. از اینجا پیداست که در زمان صفویان شیر و خورشید را چنانکه بر فلوسها بوده بر روی درفشها رسم نمی کرده و خورشید را دایره جدا از پشت شیر نقش می نموده اند.

پس از دوره صفویان بار دیگر رشته آگاهی ما درباره شیر و خورشید گسیخته می شود و از نادرشاه و پسرانش و از کریمخان و جانشینانش فلوسی یا سکه دیگری با نقش شیر و خورشید، که به یقین از ایشان باشد در دست نداریم. ولی این پیداست که زمان اینان تفاوتی با زمان صفویان نداشته و اینان نیز بر فلوسها و درفشها شیر و خورشید را نگاشته و گاهی هم نقشهای دیگر بکار می برده اند. اما قاجاریان، چون در دوره ایشان است که در شکل شیر و خورشید تغییرها رخ داده و سرانجام کار نشان رسمی ایران می شود. اینست که باید از این دوره به تفضیل سخن راند.

از زمان آقامحمدخان نیز آگاهی درباره شیر و خورشید در دست نیست. ولی از زمان فتحعلی شاه و جانشین او محمدشاه، گذشته از فلوسهایی که در دست است، خوشبختانه نوشته یکی از مؤلفان اروپا نیز در دست است که کمک بسیار بکار ما دارد. این نوشته عبارت از شرحی است که مسیو دوبو مؤلف معروف فرانسوی در کتاب خود (لاپرس) که در زمان محمدشاه تألیف نمود می نگارد.  مؤلف مزبور می گوید: یکی از شیوه های پادشاه ایران است که درفشهای بسیار بکار می برد و بر این درفشها دو نقش نگاشته می شود، یکی نقش تیغ دو سر علی (ذوالفقار) و دیگری صورت شیر خوابیده ای که خورشید از پشت او در می آید. این دو نقش را در کوشک پادشاهی نیز نگاشته اند. همچنین بر نشانهایی که شاه ایران به سپاهیان و سرکردگان و نمایندگان اروپایی بنام نواختن ایشان می دهد نیز این دو نقش هست.

مؤلف دیگری از فرانسویان، مسیو لانگله، که بیش از "دوبو" در زمان فتحعلی شاه کتاب کوچکی درباره ایران نگاشته، او نیز از شیر و خورشید یاد نموده و شگفت است که نام "مهر و شیر" به او میدهد و دانسته نیست که این عبارت را از کجا برداشته است.  لانگله پنداشته که شیر و خورشید از بازمانده های ایران باستان و یادگار آتش و آفتاب پرستی ایرانیان دیرین است. میگوید بهم چشمی سلطان سلیم سوم عثمانی که نشان "هلال" را اختراع نموده، فتحعلی شاه هم نشان "مهر و شیر" را درست نموده است. از این نوشته ها پیداست که در زمان فتحعلی شاه و محمدشاه بر درفشها دو نقش می نگاشته اند، یکی شیر و خورشید که شیر خوابیده بوده و دیگری تیغ دو سر یا ذوالفقار. و این دو نقش را بر دیوارهای کوشک پادشاهی نیز می نگاشته اند. همچنین دو نشان از این دو نقش درست کرده بودند، چنانکه هم اکنون این نشان معمول است و در وزارتخانه ها، بویژه در وزارت جنگ به کسانی که در خور نواختن باشند بخشیده می شود. ولی فلوسهایی از فتحعلی شاه در دست است که گذشته از شیر و خورشید، نقشهایی دیگر نیز از خورشید تنها و مرغ و مانند اینها بکار رفته و در شیر و خورشید در برخی شیر ایستاده است. از همان زمانها یکرشته فلوسهایی نیز در دست است که شیر تنها و خوابیده است و اگر چه تاریخ درستی در هیچکدام پیدا نیست و لی از شکل سکه ها یقین است که در زمان فتحعلی شاه و محمدشاه یا در آغازهای پادشاهی ناصرالدین شاه زده شده است. اما تا کنون نگارنده در هیچ فلوسی یا سکه نقره ای نقش ذوالفقار را ندیده ام. گویا این نقش را در شکه ها هرگز بکار برده نمی شده است.

اکنون می رسیم به دوره ای که شیر و خورشید نشان رسمی ایران می گردد. تفضیل این سخن آنکه از ناصرالدین شاه یکرشته فلوسهایی با نقش شیر و خورشید در دست است که شیر خوابیده ولی از هر حیث مانند شیر نشانهای امروزی است. تاریخ این فلوسها سال 1272 هجری است. ولی در یکرشته فلوس های دیگر که نیز در دست است و چند سال پس از آن فلوسها در سال 1284 هجری ضرب شده است، ناگهان شیر بپاخاسته و برای نخستین بار شمشیر بدست گرفته است.

از اینجا پیداست که شمشیر بدست گرفتن شیر از سال 1280 و آن نزدیکی ها است و گمان می کنیم که نشان رسمی ایران شدن شیر و خورشید هم از همان زمان آغاز شده باشد. بدین تفصیل که در زمانهای پیشین در ایران و دیگر دولت های مشرق این رسم که هرکدام نشان خاصی برای خود داشته باشد نبوده. چنانکه دیدیم در زمان صفویان و دیگران شکلهای گوناگون بکار می رفته. در زمان فتحعلی شاه که دیگر شکلها را از میان برده بودند، باز در درفشها گذشته از شیر و خورشید، نقش ذوالفقار را هم بکار می برده اند و بر سکه ها مرغ و آفتاب را هم می نگاشته اند. بهرحال این یقین است که در قرنهای باستان نشان دولتی به این معنی که امروز است نبوده. لیکن در زمان ناصرالدین شاه که ایران با دولت های اروپا رابطه بسیار یافته، ناچار شده که همچون آن دولت ها این نیز نشان خاصی داشته باشد و برای این کار گویا دو شکل ذوالفقار و شیر و خورشید پیشین را یکی کرده و آن شمشیر را که به تنهایی نشانی بوده، بدست شیر داده اند. چیزی که هست، بپاس شکوه امام تیغ دو سر بدست شیر نداده اند. از همین زمان است که شیر و خورشید شکل ثابتی پیدا کرده که در همه جا روی شیر بسوی دست چپ و دمش برانگیخته و گردنش یالدار است، و پیوسته ایستاده رویش برگشته بسوی بیرون است. (تفاوت بزرگ دیگر شیر و خورشیدهای امروزی با شیر و خورشیدهای پیشین این است که شیر امروزی یالدار است و در نقشهای پیشین چنانکه دیدیم شیر بی یال بود است. این نکته را یکی از دانشمندان روسی که در تهران نشیمن دارد، به نگارنده یادآوری کرد که شیرهای ایران که تا صد و دویست سال پیش بسیار فراوان بوده و اکنون کم شده، هم نر و هم ماده شان بی یال است. و از اینجاست که در نقشهای پیشین همه جا شیر بی یال نگاشته اند. اما شیر یالدار که از زمان ناصرالدین شاه بدینسوی دیده می شود، از روی نقشهای اروپاست)

در اینجا ما تاریخچه شیر و خورشید را بپایان می بریم. ما آنچه میدانستیم تا اینجا نگاشتیم، ولی بی گفتگوست که از نوشته های کهنه و وزارتخانه ها و فرمانهای کهنه که در پاره ای از خاندانها است می توان آگاهی های بیشتری بدست آورد. بویژه درباره گزارشهای آخری شیر و خورشید که از آرشیو وزارتخانها، بویژه وزارت خارجه میتوان استفاده فراوان کرد. تا آنجا که ما میدانیم تنها شاعری که یاد شیر و خورشید را در شعر کرده، انوشه روان ملک الشعرا صبوری است که این دو بیتی از اوست:

گر شیر نشان دولت جاوید است              

خورشید بپشت اوست هر کس دید است

آن ترک پسر که این نشان هسته بسر          

شیری باشد که روی او خورشید است

۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱

iriflag.jpg (6502 bytes)

چو ایران نباشد تن من مباد....

 

سلام.....

 

" روز اکمال دین و اتمام نعمت های خداوند بر شما مبارک باد "

ناهمواری های قاره ی اروپا

موقعیت

اروپا یکی از کم وسعت ترین قاره های جهان است و در منطقه ای معتدل قرار گرفت هاست . قاره ی اروپا را می توان دنباله ی قاره پهناور و مر تفع اسیا دانست . به همین جهت ، بر خی از جغرافیدان ها دو قاره ی اسیا و اروپا را یک قاره دانسته و ان را اورا سیا گفته اند . با این حال رشته کوه اورال یک مرز طبیعی است که این دو قاره را از یک دیگر جدا می کند.

ناهمواری ها ی اروپا

ناهمواری های اروپا به دو بخش متفاوت تقسیم می شود :

در مناطق شمالی اروپا کوه ها از نظر زمین شناسی فر سوده و قدیمی بوده ، ارتفاع ان ها کم است و دارای قله های گنبدی شکل هستند . در این مناطق ، جلگه های پهناور و دریاچه های بسیاری وجود دارد . به این منطقه از اروپا که طی یک دوره ی بسیار طولانی ، فرسایش ، بلندی های ان را صاف کرده و نا همواری های ملایم در ان به وجود اورده است ، اروپای پیر می گویند.

در جنوب اروپا چین خوردگی ها و رشته کوه های بلند دیده می شوند . در این منطقه ، قله ها نوک تیز و پوشیده از برف و یخ هستند . دامنه های کوه ها اغلب دارای شیب تند هستند. رشته کوه های الپ و پیرنه در این منطقه قرار دارند . در میان این کوهستان ها ابشار های زیبا ی فراوان و رود های پر اب وجو دارد . بر روی این رودها سدهای بزرگی احداث شده که از نیروی برق انها در صنعت و از اب انها در کشاورزی استفاده می شود. به منطقه ی جنوبی اروپا که در ان چین خوردگی ها و رشته کوه های بلند وجود دارد و اتشفشان و زمین لرزه نیز دران اتفاق می افتد اروپای جوان می گویند.

رودهای اروپا

رودهایی که در اروپای شمالی جریان دارند ، تقریبا" در تمام طول سال منظم و پر اب هستند اما رودهایی که در جنوب جریان دارند در فصل های گرم سال میزان اب دهی انها کم می شود. از رودهای اروپا اغلب برای ابیاری زمین های کشاورزی و کشتی رانی استفاده می شود . این رودها در حمل و نقل داخلی قاره ی اروپا نیز اهمیت زیادی دارند . "دانوب" ، "ولگا" ، " راین " ، "دن" و "الب" از رودهای مهم اروپا هستند . "دانوب" یکی از طویل ترین رودهای اروپاست که از چند کشور می گذرد. متاسفانه ، فعالیت های صنعتی و قرار گرفتن کارخانه ها در مجاورت این رود سبب شده است که "دانوب" همانند برخی دیگر از رودهای اروپا به شدت الوده شود .

 

  

حمل و نقل

کشتی های هوایی چه هستند؟

کشتی های هوایی بالن هایی عظیمند که به کمک ملخ هدایت می شوند. کشتی ها نخستین بار برای حمل و نقل ۲۰۰ نفر مسافر استفاده شد. کشتی های هوایی ازگاز سبک هیدروژن پر می شوند. این گاز قابلیت اشتعال دارد و در چندین فاجعه کشتی های هوایی طعمه ی حریق شدند. در پایان سال ۱۹۳۰ میلادی استفاده از انها کاملا" قطع شد.هرچند که امروزه کشتی های هوایی هنوز هم پرواز می کنند اما استفاده از انها چندان رواج ندارد . کشتی های هوایی امروزی را از گاز هلیم پر می کنند که قابلیت اشتعال ندارد.

سریعترین قایق چقدر سرعت دارد؟

 رکورد جهانی سر عت در اب،۵۱۳ کیلومتر در ساعت است . این رکورد متعلق به "کنت واربی" است که با یک قایق در دریاچه ی " بلوورینگ دم" در " نیو ساوت ولز" ثبت  شده است. هرچند که او توانست در سال ۱۹۷۷ میلادی با سرعتی معادل ۵۶۳  در ساعت قایقرانی کند، اما این رکورد در یک رکورد گیری رسمی به دست نیامد .

 سریعترین اتوموبیل جهان چقدر سرعت دارد؟

سریعترین اتوموبیل جهان ماشینی با موتور موشک است که"شعله ی ابی" نام دارد و برای تصاحب رکورد سرعت ساخته شده است . در سال ۱۹۷۰ راننده ی امریکایی به نام "گری گابلیچ" رکورد هزار کیلومتر در ساعت را در " یوتا " به جا گذاشت . رکورد سرعت شعله ی ابی ۱۰۴۴ کیلومتر در ساعت است .

مناطق زمین

کوههای بلند تر، پیر ترند یا کوههای پست؟

همه ی  سلسله کوههای بلند ، زیرا این سلسله کوهها روزگاری مرتفع بودند و در طی میلیونها سال فرسایش یافتند اما رشته کوهها ی بلند ، خیلی بعد از انها شکل گرفتند و در نتیجه به اندازه ی انها فرسایش نیافتند.

ایا قاره ها حرکت می کنند؟

قاره ها ثابت نیستند انها با سرعتی ارام ، معادل  دو و نیم سانتی متر در سال به یک دیگر نزدیک و دور می شوند گرچه این سرعت بسیار ارام است، اما انقدر است که بعد یک ملیون سال مجبوریم نقشه ی جهان را تغیر دهیم.

مناطق حاره کجاست ؟

مناطق حاره یا گرمسیر مناطقی اند که روی خط استوا یادر کنار ان واقع شده اند .در مناطق حاره هوا بسیار گرم است . زیرا این مناطق نزدیکترین نقاط  به خورشیدند.

حیوانات مناطق حاره ای

 

رودها و دریاچه ها

بلندترین رود و بزرگترین و عمیق ترین دریاچه ها ی جهان در کجا قرار دارند؟

بلندترین رود جهان رود"نیل" است که در افریقا جریان دارد و طول ان ۶۷۰۰ کیلومتر است.بزرگترین دریاچه ها دریاچه ی خزر است که در مرز ایران و شوروی سابق قرار دارد. هرچند این دریاچه کاملا" به وسیله ی خشکی محاصره شده است اما به دلیل وسعت زیادش به ان دریا می گویند. نا گفته نماند که به تازگی راهی ابی را یافته اند که به خزر منتهی می شود اما هنوز برسر دریا شدن ان به توافق نرسیده اند.مساحت خزر در حدود ۳۷۲ هزار کیلومتر مربع  است یعنی تقریبا" دوبرابر کشور انگلستان است. عمیقترین دریاچه ی جهان نیز دریاچه ی "بایکال" است که در "سیبری" واقع در  شرق شوروی سابق قرار دارد و بیشترین عمق ان ۱۷۴۰ متر می رسد.

ارتفاع بلندترین ابشار جهان چقدر است؟

بلندترین ابشار جهان ابشار"انجل" است که در "ونزوئلا"  قرار دارد. اب در یک مرحله از ارتفاع ۸۰۷ متری به صورت قطرات مجزا فرو می ریزد و ارتفاع کل ابشار حدود ۹۸۰ متر است. سرعت پسروی ابشار ها بسیار ارام است. همه ی ابشار ها به علت فرسایش سنگهای لبه ی خود به وسیله ی اب عقب نشینی می کنند. ابشار" نیاگارا "  در مرز ایالات متحده ی امریکا و کانادا هر سال به طور متوسط ۹۰ سانتی متر پسروی می کند.

 

 

 

ابتدای کار افشاریه و پادشاهی نادر شاه

 

نادر شاه از پادشاهان مشهور ایران است.

او به دلیل لیاقت و شجاعت  توانسته بود به شهرت و محبوبیت برسد.هنگامی که افغان ها به رهبری محمود افغان اصفهان را تصرف کردند و شاه سلطان حسین را به قتل رساندند نادر در یکی از شهر های خراسان (ابیورد) حکومت می کرد .

پس از پیروزی بر دشمنان خارجی و ارام ساختن اوضاع داخلی کشور نادر در سال ۱۱۴۸ه-ق بزرگان کشور را برای تشکیل شورایی در دشت مغان فرا خواند .

در شورای دشت مغان نادر اعلام کرد که وظایف خود را انجام داده و تصمیم به استراحت و کناره گیری از کارها را دارد.بزرگان کشور می دانستند او باطنا" مایل به سلطنت است وی را به سلطنت پذیرفتندو حکومت سلسله ی افشار با پادشاهی نادر اغاز شد.نادر دایما" به لشکرکشی به نواحی مختلف مشغول بود.نادر در اواخر عمر اخلاقش عوض شد و ستمگری در پیش گرفت . وبدین ترتیب بر اثر رفتار های ناشایست و گرفتن مالیات های زیاد علیه او شورش هایی بر پا شد و اوضاع کشور اشفته شد .

 سرانجام که برای یکی از شورش ها به خراسان رفته بود جمعی سر دارانش شبانگاه به چادر وی حمله کردند و اورا به قتل رساندند.

 

کاخ کسرا

پایتخت معروف ساسانیان تیسفون نام داشت. این شهر در ساحل رود دجله قرار داشت. تیسفون بسیار بزرگ و پر جمعیت بود و در ان بنا های بسیار ساخته شده بود . معروف ترین بنای تیسفون کاخ کسرا بود. شاهان ساسانی در ان زندگی می کردند.

 این کاخ بسیار مجلل بود و عده ی زیادنگهبان، خدمتگار، نوازنده، آشپزو..... در ان کار می کردند. شاهان ساسانی با گرفتن مالیات های گزاف از مردم/گنج های گرانبهایی در این کاخ فراهم اورده بودند. بقایای این کاخ به طاق کسرا یا ایوان مداین معروف است. این کاخ نسبت به ۱۱۰ سال پیش قسمت های بیرون ان ویران شده است.